سالروز خاموشی علی حاتمی و یادی از مادر و موسیقی متن این فیلم

(علی حاتمی، عكس از مريم زندي )
اشاره: پانزدهم آذر ماه سال روز خاموشي اوست. مي خواستم چيزي برايش بنويسم امّا هر چه مي نوشتم، همه اش تقليدي بود از آن چه سال پيش همين موقع ها در باره اش در روزنامه ي شرق به قلم جواد طوسى خواندم(لينك). به تر ديدم همان را بي كم و كاست اين جا بنويسم:
مخلص على آقا! حاتمِ عادلِ سوته دلان. چطورى با اين سوز گداكُشِ ماه آخر پاييز؟ اين يكى دو سال، آذر كه مى شه پاك دلم هواى تو و آقامو مى كنه. هر دويتان آخراى پاييز راهى سفر آخرت شدين. نمى دونم چرا تو را با آقام تاخت مى زنم؟ شايد به اين خاطر كه اون منو تو هَچَل سينما انداخت، مثل اينكه مى دونست تو اين هچل افتادنو دوست دارم. يادش به خير، عيد اون سال و سينما ارتش صبح جمعه و حسن كچل و چل گيس... بعداً كه با هم مثل دو تا رفيق رفتيم سينما «فيروزه» ديدن فيلم «طوقى»، من بودم و آسيد مرتضى و كوچه پس كوچه هاى كاشون و ترنم سنتور اسفنديار منفردزاده. با همه اين احوال، بين تو و آقام خيلى فاصله اس. اندازه قطعه هنرمندان تا قطعه ۲۱۳ بهشت زهرا. اما اصلاً مگه فرقى مى كنه؟ آدم عزيز، عزيزه ديگه. على الخصوص كه نتونى محشور شدنشون رو با خاك باور كنى. مى دونم «آئين چراغ خاموشى نيست»، ولى مى گن «خاك سردى مى ياره»، اونم تو اين دنياى باقالى به چند من...مى خوام در اين دم دماى سالگرد سفر كردنت، سردى خاك را با دم گرمت حس نكنم. اينو خوب مى دونم توى اين جنگل آسفالت و پاركينگ عمومى و ريتم و لهجه هاى ناموزون، آدم نفس كم مى ياره و ديگه جايى براى نوستالژى و «عاشقيت» نيست...
(مرحوم علی حاتمی)
اما على آقا، خودت خوب مى دونى كه بيشتر فيلم هاى تو را بايد جدا از اجتماع و سياست و اوضاع و احوال روزمره ديد، اونم با چشم دل و... حسى از دل برآمده. وقتى آدم مى خواد با تو و آدم هايت محرم بشه، اول بايد در را پشت سر خودش ببنده و بعد بشينه پاى قصه گفتنت از عشق و عاشقى هاى بدفرجام... با آسيد مرتضى و دايى مصطفى و جواد خالدار و عباس گاريچى فيلم «طوقى»، فقط بايد تو خلوت خودت حال كنى. اونوقت به آسيد مرتضى حق مى دى كه ديوونه طوبى بشه و به خاطرش مرگ را به جون بخره. فقط اين بده بستون دلى و عاشقانه مى تونه اون عكس آخر «طوقى» را هميشه يادم بندازه. باورت مى شه هر موقع ناخودآگاه مى رم تو اون روياها و عوالم، هوس مى كنم يك كفتر طوقى بردارم و برم خودمو مثل آسيد مرتضى از سوراخ يكى از اون دالون هاى قديمى و سنتى آويزون كنم و طوقى را پرش بدم؟ اما راستى، اونجا كيه كه به ما گلوله بزنه؟على آقا! اگه پاورچين پاورچين يه تك پا بياى به اين خراب آباد سرى بزنى، گوشى دستت مى يار كه ديگه كسى حال و حوصله رويا و فانتزى حسن كچلُ نداره. حالا باباشمل رو خوب سر كار مى گذارن و به قلندر و عشق پنهانش به عشرت مى خندند...اما على آقا، توى كارات «خواستگار» و آقاى خاورى يه چيز ديگه اس. نمى دونى چقدر شيفته اين عاشق تنها و مفت بازِت هستم كه انگار اين شعر را سرلوحه زندگى سرد و بى روحش قرار داده بود: «يكى بين و يكى جوى و جز يكى مَپَرست / از آن جهت كه دوبينى قصور بينايى است»... در برابر اين صنم پرستى هاى بى آخر و عاقبت، وقتى مى خواستى پا رو دُمِ تاريخ و سياست بگذارى، باز روايت خودت رو مى كردى.نمونه عيانش «ستارخان» بود كه صداى خيلى ها را درآورد ولى با «سلطان صاحبقران» و «اميركبير» و مليجك مى شه دمخور شد و آن بداهه پردازى و ديالوگ نويسى خاص ات را دوره كرد. راستش على آقا تو تنها كسى بودى كه تاريخ را خيلى شخصى ورق مى زدى و هنرمندانه به ريش هر چه مورخ بود مى خنديدى و بزم خودت را برپا مى كردى تا پرده از تابلوى «سياست حرام زاده معاصر» بردارى.على آقا! اين مجيد خل و چل تو چرا دست از سرمون برنمى داره؟ تو آشفته بازار اين زمونه، راه به راه مى ياد سراغمون. هر چى اوضاع دور و برمون بى ريخت تر و قمر در عقرب تر مى شه، بيشتر دلمون لك مى زنه براى سادگى و صفاى اين سوته دل تو و عشق پاكش به اقدس. از تو چه پنهون، بعضى وقت ها مثل آقا مجيدت مى زنم به سيم آخر و خودمو با حرفاش خالى مى كنم: «دنيا ز تو سيرم، بگذار كه بميرم... / آه كه خدا چه قدر دشمن دارى، دوستاتم كه مائيم. يه مشت عاجز عليل ناقص العقل كه در حقشون دشمنى كردى». بازم خوش به حال اون كه با همه شوريدگى و شيدايى اش مشق عشق را نوشت و كنار امامزاده داوود آروم گرفت، ما چى بگيم كه مثل آقاحبيب، «همه عمر دير رسيديم.»اين تنهايى آدم هايت هم حكايت غريبيه. از اول قلندر دل خسته گرفته تا خاورى خوش خط و ربط دل سپرده فيلم «خواستگار» و مجيد و آقا حبيب ظروفچى و برادرش كريم و فروغ الزمان فيلم «سوته دلان» و... حاج حسينعلى صدرالسلطنه در حاجى واشنگتن، همه تنها و پريشان احوالند. اين آخرى كه انگار در ديار غربت، سفير تنهايى است. با اين فيلمت، به تقدير تاريخى و ازلى و ابدى آدم هايت ايمان آوردم كه حتى تو ينگه دنيا هم خِفتشونو مى گيره. چه خوب اين تقدير محتوم را در نماى عمومى آخر فيلمت نشون دادى. اولين سفير دربار ناصرى، در اون حالت صرع گرفته و درمونده سوار كشتى شده و ميان امواج متلاطم دريا به وطنش برمى گردد و شجريان برايش مرثيه خوانى مى كند و غم هجرانى اش را نكته به نكته و مو به مو، شرح مى دهد.
(علی حاتمی و حسین علیزاده، آهنگساز فیلم دلشدگان)
وفادار نبودن تو به تاريخ را در «كمال الملك» هم مى بينيم اما اينجا مظلوميت هنر را در برابر نيرنگ و فريبكارى جارى در متن تاريخ، به رخ مى كشى. انگار كه تبعيد خودخواسته، سرنوشت ناگزير هنرمندى است كه نخواهد هم صدا با جباران و سياست بازان باشد. تو اين واقعيت را در«هزاردستان» به شكل هولناكترى نشان دادى. در صفحه شطرنج سياست تو، هر دو طرف درگير (هنرمند مبارز و مامور سركوب)، به پياده هاى شطرنجى مى مانند كه به آخر بازى نرسيده، مات هستند. چه تصويرى دهشتناك تر از تاكيد تو بر تداوم حضور مقتدرانه خان مظفر و سرنگون شدن رضاى خوشنويس از روى بالكن گراند هتل و جان دادن تلخ و اندوهبارش، در انتهاى مجموعه؟به تو با آن روح لطيفت حق مى دم كه بعد از اين كابوس تلخ و هولناكِ وصل شده به تاريخ معاصر، به نقطه اى آرامش بخش در «مادر» برسى. مى خواهم حضور عارفه تو را در شخصيت فرشته نگهبانت باور كنم، اما تضادهاى درونى و بيرونى فرزندانش اين ارتباط را مخدوش مى كنند. دو دنياى متفاوت، در جامعه اى دگرگون شده كه خودت تعمداً از آن فاصله مى گيرى و نمى خواهى كج و معوجى هايش را بشناسى و همين كار را خراب مى كند. انگار ديگه حسى در دورو برت موج نمى زنه تا تو آن را خودجوش، مثل «سوته دلان» به تصوير بكشى و... در اين جداافتادگى، باز پناه تو در دلشدگان به گذشته است و مرثيه خوانى عشقى نافرجام در غريبستان.اين شد آخرين تابلوى به جا مانده از تو كه با صداى گرم شجريان و موسيقى دلنشين حسين عليزاده، همان حس تنهايى و غم غربت و عاشقانه جارى در بطن تراژدى را به ما انتقال مى دهد.حالا ما مانده ايم و دنيايى سرد و ساكن و بى حس و حال. در اين فضاى هذيانى و عصبيت ديوانه كننده، جاى خالى تو را بيشتر حس مى كنيم. دلم مى خواهد در اين سالگردت، خودم را گول بزنم و آرام كنم. شايد باز به سرم زد و رفتم امامزاده داوود پيش آقامجيد و آهسته بيدارش كردم و با هم آمديم سراغت. دلم مى خواد كه اين سفرمان شبانه باشه. تو سياهى شب در ماه آخر پاييز و همراه با زوزه باد، بهشت زهرا آمدن و در قطعه هنرمندان كنار تو آرام گرفتن، حال و هواى ديگه اى داره. مى دونم وقتى مجيد كنارم باشه، جن و اَنكر و مُنكِر باهام كارى ندارن. سر راهمون «على رضا وزل شميرانى» را هم با خودمون مى آوريم. مى دونى كه اونم هوايى توست و چند ساليه در دو قدمى ات، جا خوش كرده... مى خوايم كنار هم ديگه، حسابى دلى از عزا درآوريم. پس يا حق، تا تازه شدن ديدار و بزم شبانه مان در خلوت مردگان. فعلاً به قصد قربت، اين دو بيت رند خرابات را داشته باش:
بر سر تربت من با مى و مطرب بنشين
پانزدهم آذر ماه هزار و سي صد و هشتاد و چهار
* مطلب بالا از وبلاگ وجد برداشت شده است*
مادر
كارگردان:زنده ياد علي حاتمي
موسيقي:ارسلان كامكار
موضوع نخست از دیدگاه فرزندانی است که در کنار مادر پیرشان یک بار دیگر روزگار خوش کودکی را تجدید می کنند.
موضوع دوم سفر سبک بارانه یک مادر است به دیار دیگر که خود مشتاقانه در تدارک این سفر شرکت می کند و فرزندانش را در فراهم آوردن مراسم پس از مرگش یاری می دهد.
اين تنبور محبت زخمه اش نوازشه نه سيلي(قسمتي از ديالوگ فيلم)
"درود بي كران خدمت دوستان جان"
در مورد فيلم مادر گفتني بسيار است چه در مورد علي حاتمي گارگردان فيلم،يگانه سينماي ايران،چه در مورد محمود كلاري،فيلم برداري كه با آثارش به نوازش چشمان بينندگانش پرداخته،در مورد فيلمنامه و ديالوگهاي فيلم،خاطراتي كه اين حقير با فيلم داشته(براي اولين بار اين فيلم را در سينماي مرحوم!آزادي تماشا كردم)چه در مورد بازيگران فيلم(به خاطر دارم با يكي از اساتيد موسيقي ايران در مورد تصنيف امشب در سر شوري دارم مهندس همايون خرم به صحبت نشسته بوديم ايشان فرمودند هر آهنگسازي كه چنين كاري در كارنامه هنري خود داشته باشد براي يك عمر فعاليت هنري كافيست و حال بايد گفت بازيگراني كه در اين فيلم ايفاي نقش كرده اند همين يك نقش براي درخشان بودن كارنامه هنريشان كافيست) و ...
واما ما در اين وبلاگ در مورد موسيقي به همدلي پرداخته ايم لذا به موسيقي فيلم مي پردازم.
فيلم مادر به حق نمونه يك فيلم به تمام معني ايرانيست.به خصوص موسيقي فيلم كه نكته حائز اهميت از نظر اينجانب نيز همين مسئله است.فيلمنامه و موقعيت هاي موجود در فيلم عرصه بسيار خوبي براي ارسلان كامكار فراهم نموده در جهت استفاده از قابليت هاي بي شماري كه موسيقي ايراني دارا مي باشد.وبه حق ايشان نيز در اين زمينه سنگ تمام گذاشته و از تمام دانش خود بهره لازم را برده اند.فضاي موسيقي فيلم كاملا نزديك به موسيقي دستگاهي ايران و سازبندي و تنظيم آن نيز تماما با استفاده از آلات موسيقي ايرانيست.
موسيقي فيلم بنا به حس موقعيت و پلان،گردش در دستگاههاي مختلف ايراني دارد كه مي توان به دستگاههاي ماهور-چهرگاه و همايون و ...اشاره كرد كه نشان از نكته سنجي و درك صحيح آهنگساز از اين نوع موسيقي دارد.بطور مثال مي توان به پلان صبح و بيداري اهل خانه كه موسيقي و تم آن در چهارگاه(با ملودي شبيه به قطعه سلام صبحگاهي استاد كسائي)اشاره كرد.
در مورد ساز بندي نيز روال كار به همين منوال بوده است كه مي توان به اين موارد اشاره كرد:
پلان آبياري باغچه كه با شروع ريزش قطرات آب از آبپاش سنتور شروع به ريز زدن مي كند و موسيقي آغاز مي شود.
پلان دعواي دو برادر كه با استفاده از آلات ضربي موسيقي ايراني به مانند تنبك و دف و ...مي باشد.
كليه پلانهايي كه داراي حس عاطفي و غم و اندوه هستند ساز ملودي نواز كمانچه مي باشد.
صحنه ورود پسر عرب كه با همراهي ساز عود مي باشد(اين كلام بدين معني نيست كه عود يك ساز عربي است)وموارد بسيار ديگر.
به هر حال قصد اين حقير از نوشتن اين مطلب و پرداختن به موسيقي فيلم مادر اين بود كه موسيقي ايراني داراي قابليت هاي بي شمار است كه با درك صحيح آن مي توانيم به بالندگيهاي فرهنگي و هنري خود بيفزاييم.وچقدر جاي تاسف دارد كه ردپاي اين نوع موسيقي را در فيلم هاي خود به حداقل رسانده ايم.بياييد باور داشته باشيم حسي كه سلوي يك تار تنها مي تواند در يك صحنه داشته باشد گاهي به مراتب بيشتر از يك اركستر كامل و بزرگ است.اين نوع موسيقي ريشه در خون ايراني دارد هرچند كه به لحاظ بي لطفي هاي بيشمار و ظلمي كه در حق اين موسيقي روا داشته شده است از مخاطبان آن كاسته است اما كدام ايراني را سراغ داريد كه با شنيدن صداي يك ساز ايراني دلش به لرزه نيفتد.
همانطور كه سروران ارجمند مي دانند موسيقي متن اين فيلم منتشر نشده است و اينجانب قطعاتي از موسيقي و قسمت كمي از ديالوگ هاي آن را انتخاب كرده و براي شما در اينجا گذاشته ام اميد آنكه مقبول طبع لطيف شما قرار گيرد و اگر چنين بود و راضي به ادامه چنين كاري بوديد اعلام فرماييد.
در قسمتی از فیلم بسیار زیبای کمال الملک بعد از اینکه استاد نقاشی ایران موفق میشود با توجه به نزدیکی که به مظفرالدین شاه پیدا کرده بوداتابک(وزیر) را عزل کند. چنین دیالوگ زیبا و ماندگار و پر نکته یی پدید می آید:
اتابک:قلمی که فرمان غزل منرا بنویسه از نیستان نروییده
کمال الملک:اگر تفرعن گذاشت سری به عبرت به صحرا بزنید.اینروزها از خون جوانان وطن لاله دمیده.
*بسیار دوست داشتم که فرصت بود و مطلب جدیدی را برای این مورد می نوشتم و به دیگر کارهای علی حاتمی و موسیقی متن آنها مانند هزاردستان-دلشدگان-حاجی واشنگتن و ... می پراختم اما صد حیف که مجال آن نبود و ناگزیر از مطالب قبلی همین وبلاگ استفاده کردم*
با تشکر امید


