دست زنجیربافان در زنجیر باد
فرید دهدزی
1 – آروین صداقتکیش، کیوان فرزین و بهرنگ تنکابنی، از نویسندگان عرصه موسیقی و گردانندگان مجله وزین فرهنگ و آهنگ به جرم هیچ و پوچ بازداشت شدند. از سویی شنیده شده که مجله فرهنگ و آهنگ نیز توقیف شده است. با توجه به عملکرد قانونی، مشخص و غیر سیاسی این مجله، توقیف مجله و بازداشت گردانندگان آن و عدم تشخص جرم، غیر قانونی است.
2 - شکی نیست مجله فرهنگ و آهنگ از زمان انتشار آن تا به حال، توانسته موجی از روشنگری در عالم موسیقی و خوراکی فکری برای اهالی فرهنگ ایجاد کند. توقیف و عدم انتشار آن، نشان از ضدیت دیرینه دولت با میراث فرهنگی و هر نوع روشنگری و روشنبینی در این عرصه است. مشخص است که دورنمای دولت از این انسداد و انحصار چیست؛ با حذف رسانههای بسیار محدود موسیقی، امکان جریانسازی اطلاعات حوزه فرهنگ به ویژه موسیقی را سلب کنند. مردم را از فرآیند فعالیتهای موسیقی بیخبر سازند. پیوند مردم با موسیقی را منقطع سازند. در نهایت در بیخبری مردم، در یک کودتای روزانه یا شبانه، هر چه نام و نشانی از موسیقی ایرانی دارد، محو سازند. مسئله تنها توقیف و بازداشت مجله و دستاندرکاران مجله نیست که براندازی میراث فرهنگی و دراندازی یک ارتش فرهنگی است. ضدیت حضرات با موسیقی امروزین نیست، دیرگاهی است در این گنبد دوار نشسته و فرهنگ و هنر این سرزمین را سلاخی میکنند. عاشقان را گردن میزنند مبادا شعلهای در آن نهان باشد. آسمان کشتی ارباب هنر میشکند. نمیپندارند که در افتدان با اهالی هنر، ملک و دیوان را با هم خواهد سوازاند: دردمندان بلا زهر هلاهل دارند / قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی.
اندکی نمیپندارند که این میراث مانند شجره طیبهای قوام و دوام دارد. بر این منابر نهجالبلاغه را بر مردم تفسیر، تدریس و مداحی میکنند. کمی غور نمیکنند و روی دیگر آن را بر خود بخوانند. که گفته است چندین ورق را ببین / ورق را بزن حق را ببین. حضرت علی میگوید: فإنّهم صنفان إمّا أخ لک فیالدین و إمّا نظیر لک فی الخلق مردم سرزمین دو دستهاند یا برادران دینی تو هستند (یا دینی غیر از دین تو و شاید بیدین) هستند. وَ لاتَنْقُضْ سُنَّة صالِحَة عَمِلَ بِها صُدُور هذِهِ الاُْمَّةِ، وَ اجْتَمَعَتْ بِهَا الاُلْفه و ... (مبادا سنت و میراث استواری را در جامعهای که موجب فخر آن جامعه شده، را منسوخ سازید. از سویی دیگر میراث دیگری نیاوری که مردم با آن بیگانه هستند. زیرا معایب میراث خودساخته را بر گردن تو میگذارند)
اما در مقابل این میراث کهن ایستادگی کردن، مانند غبار اسبان مغول، تنها از غبار اغیار غبار ماند.
گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههای جوانم از ضربههای تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه میکنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرندهای
پرواز را علامت ممنوع میزنید
با جوجههای نشسته در آشیان چه میکنید؟
گیرم که میزنید
گیرم که میبرید
گیرم که میکشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟
3 – اگر پیشترک مختصر شکی، بر بطلان این نوع بازداشتها میرفت، حال با بازداشت این عزیزان دربند، تمام اعتبار تفکر جاری (حداقل) برای اهالی موسیقی، ثابت و البته ساقط شد. زیرا صداقت و سلامت کیش بازداشتشدگان بر عمده اهالی موسیقی مبرز است. مگر آروین صداقتکیش چه میکرد و چه مینوشت که زنجیره انحصار گریبان وی را گرفته است! آروین صداقتکیش عمده فعالیتش بر مبنای قلم بود. به تحقیق، هیچگاه قلم خود را در راه سیاست هزینه نکرد (اگر در وادی سیاست هم میپیمود، راهی را جز حقیقتگرایی نمیگزید). سبک نگارش موسیقایی آروین حقیقتاً، سبکی نوین بود. در فقدان کاروبار پژوهش در حوزه موسیقی، وجود آروین برای این عرصه بسیار مغتنم بود. گواینکه با پیشزمینههای که در عالم اندیشه و فلسفه داشت، قلمش سبقه تئوریکی یافته بود. از این حیث نویسندهای یگانه در عالم موسیقی بوده و هست. به تاریخ موسیقی نه یکجانبه که محققانه مینگریست. ضمن تاریخنگری، با توجه به آن سبقه تئوریک، رویکرد تحلیلی به دادههای تاریخی خود داشت. به معنای واقعی منتقد بود. ویژگی که کمتر در نویسندگان عرصه موسیقی دیده میشود. در نگارش خود، اصلاً در پی تحقق منافع شخصی و گروهی نبوده و نیست. همواره برای وی حقیقت ارجحیت داشته است. دقت و انظباط فکری وی در نگارش و نقد، از دیگر ویژگیهای وی بود. هرگاه نگارنده مقالهای مینگاشت، برای کسب نظر به ایشان نیز ارسال میکردم. ایشان بیرحمانه و البته سنجشگرانه نیک و بد ماجرا را نشان میداد. حتی از نقطه و فاصلهای در تایپ هم نمیگذشت! مانند نامش صداقتپیشه و صداقتکیش بود. چند وقت پیش مقالهای درباره تأثیر مشکاتیان در موسیقی ایرانی نگاشت. آروین نقش مشکاتیان را تأثیرگذار و ... قلمداد کرد. شخصی بر وی تاخت که فلانی تو پیش از فوت مرحوم نقدهای جدی بر وی وارد میکردی! ... (در فضایی که اگر انتقادی به مشکاتیان میرفت. هزار وکیل و وصی پیدا میشد!) آروین در پاسخ گفت: بنده هنوز بر نقدهای خود پایبندم. من همانجا درود بر شرف و تقوای علمی این بزرگمرد فرستادم. خبر دستگیری این آزادمرد نگارنده را شگفتزده کرد و با بغضی ذاتی گفتم: بریده باد دستی که دستان چونین را بر زنجیر افکند. در نهایت دست زنجیربافان در زنجیر باد.
4 – بر اهالی موسیقی فرض است نسبت به دستگیری همکاران و دوستان خود کمی شجاعت پیشه کنند و نسبت به این انحصار دیرینه، مطالبه حق نمایند. بر ظالم خروش کنند. از سویی خانه موسیقی بجاست که مانند حساسیت گذشته خود مبنی بر هتک حرمت جناب شجریان، نسبت به دستگیری این افراد و توقیف مجله فرهنگ و آهنگ، اعتراض صنفی خود را جاری سازند.
عقاب جور گشوده است بال در همه شهر
کمان گوشهنشینی و تیر آهی نیست
آقاي لطفي بقول مشکاتيان:
لطفي کن و بگذار پيامت
فريد دهدزي
آن زمان که مشکاتيان توسط سعيد امامي تهديد به قتل شد؛ کجا بوديد! احتمالاً بر روي درختان سانفراسيسکو اذان ميگفتيد!
تو رعيت باش چو سلطان نياي
خود مرو چون مرد کشتيبان نياي
چون نياي کامل دکان تنها مگير
دستخوش ميباش تا گردي خمير
محمدرضا لطفي که از هنرمنديهايش کتمان حقيقت و بطلان واقعيت است، در بيانيهاي که از خارج يا داخل کشور (!) در سوگ مشکاتيان نگاشتند. در فرازي از کلام گوهربار خود خاطر نشان کردند: «متاسفانه پرويز با اين همه استعداد، خود را به ورطه خطرناکي سوق داد، تا جايي که به حرف هيچ يک از دوستان نزديکش گوش نميداد. هنگامي که شادروان ناصر فرهنگفر را خاک ميکردند گفته بود «نوبت بعدي من خواهم بود».
جمله اوليه از نوع رهنمونهاي فرزانه و فاضلانه است. گويي ديگر اساتيد همواره قرآن بسر، از بالا به پايين درخت در حال سرسره بازي کردن هستند!
اصلاً نگارنده در مقام وارد شدن به حريم شخصي - آنچنانکه لطفي خواهان آن است - نيست. اما چه ورطه خطرناکي! آيا هنوز بر شما مجسم نشده است که هر فردي حريم شخصي خويش را دارد! هر فردي مختار به انتخاب نوع زيست و سيره خويش است! جناب لطفي چيزي به نام تنوع زيستي و تنوع الگوي زيستي بر شما معنايي دارد!
آن زيستي که مشکاتيان بر خود رقم زده بود، به هيچ فردي مناسبتي ندارد. زيستي پر از معنا که خود براي خود تعريف و اختيار کرده بود. هر نظري که بر وي متجلي ميشد جلوگاه نکوتري بر وي ظاهر ميشد «هر نظرم که بگرد جلوه رويش از نظر / بار دگر نکوترش بينم از آنچه ديدهام». اما هيچگاه کسي به ادراک گنجاي ذهن و ضمير وي پي نبرد. مشکاتيان از سنخ اين دنيا نبود. از همه کس جدا بود، که پاک و همرنگ بقا بود. اين دنيا براي وي بسيار سبک و نازل بود. گفتار و گفتمانش جذاب و جدا از هر کلام خاص و عامي بود.
هنوز معنا و فرآيند مسئله وحي براي نگارنده مشخص نشده، اما کلامش رايحه وحي ميداد. البته وحياي که بهزعم بامداد «وحي از خاک ميرويد!». بنابراين کسي را ياراي درک و فهم رندانگي و قلندرانگي وي نبود. تنها استاد گرانمايه شفيعي کدکني بود که گفت:
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاک تيره روز هماغوشيات نبود
ميخانهها ز نعره تو مست ميشدند
رندي حريف مستي و مي نوشيات نبود
***
لطفي، در فرازي از سخنان موجز و معجزشان چنين ميفرمايند: «او ديگر رمق زندگي کردن در سختيها و بي مهريها را نداشت. باشد که جوانان اهل موسيقي ما که راهي اين حرفه مي شوند بدانند که هنرمندان زاييده رنج زمان هستند و بايد از دشواري هاي زيادي عبورکنند...»
جناب لطفي! مشکاتيان نه اهل گلايه از روزگار بود و نه اهل مداحي کردن. به جرأت پيشقراول مبارزه با رژيم ضد هنري جمهوري بود. شما کجا بوديد زماني که حمل ساز حرام، ساز حرام، موسيقي حرام، کنسرت حرام و ... بود. شما کجا بوديد که سازها را مانند آهنپاره به خارج از شهر به خرابهها ميريختند. کجا بوديد ببينيد که پس از کنسرت آستان جانان قصد جان مشکاتيان را کردند! کجا بوديد که تهديدها پس از انتشار مخفيانه بيداد همايون را ببينيد! آن زمان که مشکاتيان توسط سعيد امامي تهديد به قتل شد؛ کجا بوديد! احتمالاً بر روي درختان سانفراسيسکو اذان ميگفتيد! با سابقهاي که از شما سراغ داريم اگر بوديد حتما در دامن جمهوري و احمدي و هرندي و حسيني و کيهان مدح و ثنا ميکرديد!
مشکاتيان زماني که متوجه بيراهگي بسياري از مسائل شد، دست از چاووشيسازي و سرودساز شست. حتي از انتشار برخي از آثار انقلابي خود صرفنظر کرد: در خط مقدم، پشت و جلوي خط، سرود شهيد شهيد، جنگ جنگ تا پيروزي نساخت!
به جرأت مشکاتيان 16 سال در بلنداي موسيقي ايران خوش درخشيد و در بدترين شرايط مبارزه کرد. مشکاتيان بيداد و قاصدک و ... را ميساخت، لطفي با گروهي از روي خلوص يا جلوس يا چيزهاي ديگر، بر سر و سينه کوفته و لاف درويشي ميزد. انصاف هم گوهري ناياب است.
مشکاتيان بهرغم درک شرايط حساس تاريخي و اجتماعي، اما انساني آرزومند و اميدمند بود. يکبار مشکاتيان نامهاي براي شجريان نگاشت؛ نامهاي که هيچگاه پست نشد. بر وي نگاشت که شما به گذشته مينگيريد و به آن فخر ميورزيد. حسن فرد در آنچه نيست که در گذشته کرده است. بر کارهايي است که نکرده است. چشم به آينده بايدمان داشت ... (نقل به مضمون)
کسي که اينچنين به زندگي نشسته بود، بقول بامداد: هرگز كسي چنين فجيع به كشتن خويش بر نخاست که من به زندگي نشستهام، دست به چنين کاري بزند.
جناب لطفي اصلاً مشکاتيان قابل قياس با فرهنگفر و غيره نيست. حتي قابل قياس با جنابعالي هم نيست. وي هيچگاه موسيقي را کالا، مکتبخانه را تجارتخانه نکرد. هيچگاه داعيه اختيار رديف و روايتهاي رنگارنگ از رديف نبود که فقط خود آن را دارد و ديگران بايد از وي تلمذ کنند. تأييديههاي واهي از دوامي، هرمزي، فروتن و ... در چنته داشت، اما آن را وسيلهاي براي کسب نام و نان نکرد. هيچگاه از القابي مانند استاد کامل براي دوامي و برومند بهره نجست. در ادامه هم ذيل آن استادم فرمودند و ... نمينگاشت (گويي فقط ايشان حق عنوانگذاري استاد و حق شاگردي داشتند!). ايشان بر بلنداي درختهاي سانفرانسسيکو (نه آن شهر خيالي اسداله ميرزا!) نميرفتند و اگر هم ميرفتند براي تعزيه، تقري و اذان نميرفتند. کسي را بنده و برده خويش نميکرد. هيچگاه لقب شاگرد بر شاگردانش، حتي عنوان شاگرد بر دوستانش ننهاد. نه تنها از شاگردانش مبلغي نميگرفت که مبلغ کلاس عمومي را به عنوان کلاسي خصوصي تمام نميکرد. اعضاي گروه عارفش حق هرگونه همکاري با ديگر گروهها را داشتند. اجازه نفس کشيدن داشتند. اجازه آب خوردن... قراردادي در کار نبود که 80 – 90 درصد درآمد کنسرت براي سرپرست و تنها 10 درصد براي ديگر اعضا! نه تنها هيچ مبلغي را بر نداشت که از خود گذاشت و رفت. وارد حريم شخصي و خانوادگي کسي نميشد. دولت احمدي را بهترين دولت نميخواند. انرژي هستهاي را حق مسلم و از افتخارات ملت نميدانست و ... حدشناس بود «و باتمام افقهای باز نسبت داشت»
آيا قابل قياس با فرهنگفر است که خويش را پيرو راه کسي چون وي بداند! آيا مشکاتيان کسي بود که سخني به اين واهي، آن هم بر سر قبر کسي چون فرهنگفر براند! شما اول بياييد فرهنگفر را تعريف کنيد. اصلاً چه بود! چه ميکرد! چه ميگفت! چيزي هم ميگفت! «استاد کامل» حسن کسايي در يک بزم خصوصي درباره فرهنگفر گفت: خدواندگار شعر، خداوندگار ريتم، خداوندگار خط و ... بود. شما بقيه اين بزم را ادامه دهيد: ديگر در چه زمينههاي خداوندگاري ميکرد. بگوييد ما هم از اين عبادت نصيب باشد! آخر چقدر اسطورهسازي و خداسازي!
خانواده فرهنگفر ميرفتند در کنار آن لوح فشرده شاعر تمبک، ديگر آثار عمدتاً خصوصي وي را هم منتشر ميکردند. ميگويند:استاد ضربيخواني بود! بزرگان موسيقي ايران اين ضربيها و ضربيخوانيهاي فاخر را نشان دهند. تا دريچه تمدن بر جهان باز شود! مجموعه خصوصيهاي فاخر با آقاي محمدرضا لطفي در نمکآباد (!) گوياي همه چيز خواهد بود!
البته از لطفي انتظار ميرفت: دوره تلمذيهاي مشکاتيان خدمت وي را متواضعانه اعلام ميکردند. دست مشکاتيان هم از دنيا کوتاه است. کسي هم نبود اعتراضي کند. لطفي بهتر بود چنين ميگفت:
«ايشان پيش من آمدند گفتم پرويز جان پيش صفوت نرو. ديدم دستش براي سه تار خوب نيست. گفتم سه تار نزن. سه تار را نگهدار براي اساتيد بزرگتر برو سنتور بزن. همين شد که پرويز سنتور را ياد گرفت»!
البته لطفي خاضعانه لطفي کردند و چنين سخني نگفتند. سخني گفتند که بايد در تاريخ موسيقي ما مانند ديگر اقوال آسماني ايشان حک شود. گفتند: «نفر بعدي که بر روش نوازندگي و سازندگي او (مشکاتيان) تأثير زيادي گذاشت، ناصرخان فرهنگ فر بود که به پرويز ريتمهاي لنگدار و شکسته را ياد داد و او توانست از اين ضربهاي شکسته ناصر کمال استفاده را بکند. اين تاثيرها، تازگي فوق العاده يي به کار مشکاتيان داد.» (البته در اين نگاشته نقش استاد لطفي کتمان شده. قطعاً ايشان يکي از استادان مبرز فرهنگفر بودهاند!)
اين سخن از ناحيه کسي ترواش ميکند که در پايان همايش يک نفره موسيقي سنتي ... در جشنواره فجر گفتند: يک نوازنده تمبک زماني نوازنده خوب تمبک ميشود که سنتور را خوب بتواند بنوازند. چون تمبک با دو دست نواخته ميشود و سنتور هم با دو دست و دو مضراب (نقل به مضمون). پيشتر هم گفته بودند که يک تمبکنواز بايد خواننده خوبي هم باشد.
نتيجه منطقي اين سخنان اين ميشود که اولاً فرهنگفر آواز را خوب ميدانست. سنتور را هم خوب ميزد؛ تا جاييکه ريتمهاي لنگدار را همو به مشکاتيان آموخت. نتيجه اين ميشود که يک نوازنده ساز ملوديک بايد از يک نوازنده تمبک ريتمهاي لنگ را بياموزد. بعلت تقارن همکاري مشکاتيان با فرهنگفر و از سويي لطفي با قوي حلم شايد استاد هم از قويحلم نکات بيشماري را آموختند!
براي تخريب و تضعيف ديگران راههاي بيشماري است. اما بدترين راه اين است که در زير دريايي عميق، پايههاي دستساز را ويران کني. به گمان اينکه عالم ساخته شده در بالاي آن پايهها ويران شود. غافل از اينکه عالم خويش را ويران کردهاي. اين چه آفت توهمي است که در موسيقيدانان راهيافته که براي رسيدن به مقصود از هر ابزاري بهره ميگيرند. هر ابزاري (حتي غير اخلاقي) را بر خويش فرض دانستهاند! از زبان مولوي بايد گفت:
اي فرعون تا ناموسي مکن
تو شغالي طاووسي مکن
فرهنگفر چگونه ريتمهاي لنگدار را به مشکاتيان ميآموخت! در اينجا لازم است که خاطرهاي را از شاهدان ماجرايي شرح دهم. کنسرت گروه اساتيد به همراهي مرحوم فرهنگفر بود؛ مرحوم فرهنگفر در يک ريتم ساده به همراهي جليل شهناز، واميماند. تا جاييکه چندين بار مرحوم فرهنگفر از استوديو به علامت قهر خارج شدند. اصلاً نگارنده در مقام واگويي اين سخنان نبود. اما وقتي اسطورهسازي و اسطورهپرستي ميشود، نميتوان سکوت کرد. مرحوم فرهنگفر به سختي با شهناز و گروه اساتيد همراهي کرد. تاجايي که ايشان به يکي از خوانندگان گفته بود که به آقاي شهناز بگوييد بنده را اذيت نکنند و ... .
***
يکي از نوازندگان اسطورهاي تار، در يک سخنراني که از روي يادمان مشکاتيان، در دانشگاهي معروف، سخناني ايراد کردند که مانند سازشان اسطورهاي بود! ايشان سخن ساز کرد و گفت: متأسفانه مشکاتيان خود زني کرد. حالا نوبت من است! ايشان در يک نهاد آکادميک با حضور صدها دانشجو چنان اختيار از کف داده بود که ... بگذريم.
اين چه بلايي بر سر موسيقي ما افتاده است که مرگ و زندگي فردي را تفسير و پس از آن الگوي زيستي خود ميکنيم.
چه کسي مشکاتيان و جنابعالي را در يک کفه ترازو قرار داده که شما را به چنين برابرنهادي دعوت کرده است. مشکاتيان مشکاتيان بود. سير و سلوکي بايد تا بدان مقام رسيد.
در تو نمرودي است در آتش در مرو
رفت خواهي اول ابراهيم شو
چون نهای سباح و نه دریایی
در میفکن خویش از خودراییی
در مشکاتيان هزار راز و رمز خفته وجود داشت که کمتر کسي را ياراي درک آن بود. در همايش ديگري نوازنده کمانچه گروه عارف که خود را ذوب شده ولايت ميداند. با گروهش آثار متأخر و سبک مشکاتيان را اجرا کرد. آيا همه آثار مشکاتيان متعالي مانند نوا، بيداد و ... بود! خير اثر ضعيف هم داشت که پيروان ولايت بجاي تبيعت از اين آثار، بجاست به آثار مُثبت و مثبت وي عنايت داشته باشند. از سايهبيني ابلهانهتر که زيستي را بر مشکاتيان متصور شويم و آن را نمودار زيستي خويش سازيم.
مرغ بر بالا و زیر آن سایهاش
میدود بر خاک پران مرغوش
ابلهی صیاد آن سایه شود
میدود چندانکه بیمایه شود
اینجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد
فرید دهدزی
خبر کوتاه بود و اثر جانکاه. آنچنان جانکاه که نه چشم را قدرت گریستن، نه دست را یارای همراهی چشم. مات و مبهوت بر گوشهای نشسته و خسته؛ [] در کنار دهها شهید سبز، ندا و منادی [] سبز دیگری را به سوگ نشستهایم. گواینکه این سوگ از لونی دیگر بود. پرویز مشکاتیان حافظ و حافظه زمانه، خالق آوا و نواهای حماسی و عارفانه ما درگذشت. به راستی مشکاتیان حافظ زمان بود. گرچه حضور حافظ و مولوی در هر عصری، ممکن نیست، اما مشکاتیان را باید از تبار حافظان، مولویان و عطاران دانست. بدا به حالا ما که میراثمان میراثدار سنت عطاران و قلندارنی چون عطار، حافظ و مشکاتیان نیست. خوشا به حال عطار که مجمعی از نوا و آواهای عارفانه را پیش خویش گرد آورده است.
باور نمیتوان کرد که مشکاتیان را که سالها بر تاریخ بی سو و چراغ ما، نور و روشنی تابانید، حال خود در انزوا و تاریکی، بی سو و چراغ شود و رخت مرگ بپوشد. در سوگ بزرگانی چون مشکاتیان قاعدتاً باید گفت، وی نمرده است: آنچنان کرد و از آن افزون که گفت / او بخفت و بخت و اقبالش نخفت. اما با تأثر باید گفت که باید فاتحتی بر میراث معنوی کسی چون مشکاتیان خواند. چون میراث ما را توان حمل چنین بار امانتی را نیست که نیست. گویا ما را باید پاسدار و پاسبان شریعت و ولایت باشد. از سویی دیگر بدلیی هم برای مشکاتیان نتوان یافت. تاریخ سی ساله را باید تاریخ امتناع و انقطاع بارش، زایش و آفرینشگری نامید. فعلاً سخن از حیات و ممات وجودی خودماست، تا بعد را چه پیش آید. مولوی گوید: از هزارن تن یکی زین صوفیاند / باقیان در دولت او میزیند. باید به مولوی گفت که حتی امکان زیست در دولت بزرگان هم بر ما هموار نیست. از زبان بامداد باید گفت:
نه دود از کومهای برخواست از ده
نه چوپانی به صحرا دم به نی داد
نه گل روید نه زنبور پر زد
نه چوپان بیابان دم به نی داد
یا حافظ:
گوی توفیق کرامت در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
آب حیوان تیرهگون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
زهرهسازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگی مرغی برنخواست ...
مرگ مشکاتیان تنها سوگواری بر مشکاتیان نبوده و نیست که اعلام مرگ وجودی و هستی تاریخیت و هویت ما است. سرنوشت نگونبختانهای است که گریبان هر کسی که سر در عالم معنا دارد را خواهد گرفت. آتشی است که خانه و کاشانه همه ما را خواهد سوزاند: «آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت». هر چقدر دردمندتر مرگی درددناکتر و غمگنانهتر. دو سه سال پیش بود که یکبار به مرحوم مشکاتیان عرض کردم که استاد چرا مانند بسیاری از دوستانتان از ایران نمیروید! گفتند من بهرغم اینکه شهروندی چند کشور را دارم، اما من ایرانی هستم. آنقدر ماند که به تعبیر شاملو چراغش در همین خانه بسوخت.
***
پنجشنبه گذشته مراسم تشییع پرویز مشکاتیان در تالار رودکی چندان متناسب با شأن و منزلت وی برگزار نشد. البته بنده از نزدیکان مرحوم شنیده بودم که مشکاتیان به هیچ روی قائل به برگزاری این دست مراسم و تشریفها نبوده است و حتی وصیت کرده بودند که مراسمی برای وی نگیرند!
به هر روی، این مراسم نشان داد که ما نه تنها زندهپرست که مردهپرست هم نیستیم. البته با مردم عادی که شاید مناسبت چندانی با مشکاتیان نداشته باشند، سخنی نیست. از قضا آنان مشاعیتکننده بسیار خوبی بودند. به موقع سکوت و به موقع اعتراض خود را از وضعیت حاکم بر فرهنگ بیان کردند.
به ویژه زمانی که معاون هنری وزارت فرهنگ، پشت تریبون قرار گرفت که حرکت مردم کام خودنمایی را بر وی زهر کرد. آخر اینجناب معاون کجای دایره قرار میگیرند! غیر از اینکه به واسطه زدوبند با برخی از اعضای خانه موسیقی، ایشان چنین حقانیتی برای خویش قائل شد! حضرات خانه موسیقی مرقوم میفرمودند: دیگر اعضای اصحاب کیهان مانند هرندی، حسینی، احمدی و غیره هم دعوت میکردند، تا کلکسیون تکمیل میشد! از همه دردناکتر قسمی بود که مجری برنامه برای آرامش مردم به روح مشکاتیان داد. ایشان یعنی مجری برنامه اگر خود دلیل، منطق و حتی حقیقتی بر آرامنمایی مردم داشتند، چرا خود را سپر بلا قرار نداند که روح مشکاتیان را شاهد گرفتند! ایشان در زمان حیات مشکاتیان چه رابطهای با ایشان داشتند که حال بعد از موت مشکاتیان، با روحشان مرتبط شدند! البته نگارنده در بند احضار روح نیستم، اما روح مشکاتیان هیچگاه آنقدر راحت نبود که زمان اعتراض مردم. شاید مجری هم از این کام بینصیب نبودند! این معاون وزیر به استقبال این شعار مردمی رفتند که ما همه با هم هستیم: من هم مانند شما هستم. خوب اگر چنین ادعای درست بود بجای رجزخوانی در سکوی تالار، به میان مردم میرفتند، نه با چند فقره خدم و حشم با سلام و صلوات بر آستان ولایت، مجلس سگواری را به مجالس تزویرآلود [] دولتی تشبیه کنند. [...] آقای معاون چرا استعفا ندادید! نکند مانند وزیرتان استعفای شما را قبول نکردند!
با وزیر و وکیل کاری نیست. از زبان حافظ باید از همسخنی با اهل ریا دور باد! اما برگزارکنندگان این برنامه گویا با مشکاتیان خصومت دیرینه داشتند که این چنین به برگزاری برنامه پرداختند! مجری برنامه نگارنده را یاد یکی از شومنهای پیش از انقلاب انداخت که قابلیت برگزاری هر نوع برنامه جشن و عزا و ... را داشت. از نکات شخصیتی ایشان ذوبزدگی ایشان در آستان ولایت شجر است. در میان بهتزدگی مردم، ایشان بدون هیچ مقدمهای گفتند که سلطان یا خسرو آواز ایران هم در کنسرتی در فرانسه یک دقیقه سکوت اعلام فرمودند. همان موقع بود که ایشان بغضش فوران زد و گریهای برای شجر یا مشکاتیان کرد!
یکی از صاحبان عزا که باز هم ارتباط ایشان با مشکاتیان بر کسی معلوم نشد! پیراهن مشکی خویش را مانند همیشه در صحنگان آستان ولایت، بیرون انداخته و تسبیحی هم از روی تزویر بر دستش گرفته بود. دائماً جلوی سکو به علامت گریه خویش را به بالا و پایین میانداخت. نوازنده دیگری که به واسطه اختلاف با مشکاتیان، مشکاتیان را حاضر به همکاری با نوازندهای نازلتر کرد، خود را هم دانشگاهی و از کودکی دوست مشکاتیان خواند! آن بالا خبرهایی بود. هر کسی در پی اثبات رابطه خویش با مشکاتیان بر آمد. مجلس تزویر و ریا انداخته بودند. خبری از مشکاتیان نبود. دیگری فاضلانه یک پا برروی زمین و با فشار یک پا به سکو داشت که شاید از این سفره وی را هم نصیبی شود!
تنها درویشی بود که سخنانی از جنس حق و حقیقت گفت. بسیار رندانه و البته از روی شجاعت گفت که مشکاتیان نمرده که به قتل رسیده و و قاتل آن یک نفر نیست که شرایطی است که موجب مرگ وی شده است. اتفاقاً شب قبل از این برنامه با برخی از اهالی هنر مانند استاد ملک مسعودی و چند تن از هنرمندان اصفهانی، همین نکته را عرض کردم. استاد درویشی گفتند که بگردید قاتل آن را پیدا کنید. ایشان به نکاتی دست گذاشتند که بنده در همین جا به برخی از آنها دست میگذارم. جناب درویشی گفتند که ما نخستین ارکستر سمفونیک را در 70 سال پیش داتشتیم. اما الان ...
باید گفت جناب درویشی یکی از عوامل این فقدان خود شما بودید. کسی که روزگاری کنار مرتضی حنانه میآموخت و رپرتوار ارزشمندی را رغم زد، حال بجای نشستن در کنار حنانه در کنار .... مینشیند. خود درویشی مگر نبود که ما و غرب را نگاشت و ارکستر سموفنیک را محصول فرآیند غربی خواند. شما بودید که دست از آهنگسازی ارکستراسیون شستید و در یک نهاد مشکوک که ضدیتی دیرینه با موسیقی داشت، اولیتهای موسیقی را فراموش کردید و در راستای سیاستهای آنان قدم گذاشتید.
از دولت[] احمدی و معجزه روحانی که انتظاری بیش از این نیست. انقلاب ایران یک انقلابی اگر نگوییم ضد هنر که ضد موسیقی بوده است. اما آیا ما خود چقدر پاسبان و پاسدار این فرهنگ بودهایم! ایشان گفتند که چرا باید پس از برگزاری کنسرت سرپرست گروه خود را سرزنش کند که چرا ...! حساب حکومت و دولت را جدا میکنیم. اما آیا در این چند سال وزارت فرهنگ تنها متصدی برگزاری کنسرت بوده است! مگر خانه موسیقی در سالیان اخیر متصدی برگزاری کنسرتها نبود! این مسئولیت متوجه خانه موسیقی است. آنها هستند که باید پاسخگو باشند. خانه موسیقی تنها خانه چند نفر از اهالی محدود موسیقی به ویژه چند استاد طراز اول موسیقی شده استاد شجریان و ... است. تا جایی که پاسخ حملات رسانهها را بجای شجریان، خانه موسیقی میدهد. برای مادر شجریان مراسم ختم میگرید و ... خانه موسیقی آیا بین گروههای ناآشنا و و جوان با گروها صاحبنام تفاوتی میگذارد! مگر خانه موسیقی نباید خانه موسیقی ملت باشد! خانه موسیقی پاسخگو باشد که در این چند سال، تمهیدات چند کنسرت را مهیا کرده است! چقدر گروها پس از برگزاری کنسرت راضی بودند!
همین کنسرت آخر گروه عارف، به سرپرستی مشکاتیان که خانه موسیقی و کانون عارف (این دو معلوم نیست چه ربطی به هم دارند!) برگزار کرد، یکی از کنسرتهایی بود که کمر استاد مشکاتیان را خم کرد. آقای حسن ناهید و کیوان ساکت شما بگویید که چه حقی از مشکاتیان و گروه عارف تضییع شد! یادتان هست که وقتی مشکاتیان داشت شرح کلاهبرداری عدهای را توضیح میداد چه بسرش آمد! مانند میتی شده بود که تنها نفسهای مقطع میکشید. آقای ساکت شما بگویید! آقای ساکت مرحوم مشکاتیان به شما اطمینان داشت، چرا حال پس از فوت دوستتان سکوت کردهاید! حال باید میدان آنقدر خالی باشد که حال آنان صاحب عذا شوند و شما کناری بنشینید. جلوی دوربین قرار بگیرید و خدمات پیدای مشکاتیان را شرح دهید! اینکه واضح است. یادتان هست دیگر خانه موسیقی بعد از کنسرت عارف با ناظری چه بر سر مشکاتیان آوردند و شما سکوت را شکستید و مقالهای در حقانیت مشکاتیان نگاشتید! حال چه!
استاد شجریان پیش از کنسرت آخرین گروه عارف از اصفهان با مشکاتیان صحبت کردند و گفتند آقای مشکاتیان من شما را قسم میدهم که با خانه موسیقی برای برگزاری کنسرت همکاری نکنید. اینها شما را بدبخت خواهند کرد. مشکاتیان با علم به افتادن به این مخمصه، دوباره به برخی از نادوستان صادقانه دست ارادت داد و دیدم چه بر سر و دست مشکاتیان آوردند. حتی مجله شهروند را بازخواست کردند که چرا اعتراض مشکاتیان را به این مسئله درج کردهاند! آقای علیزاده شما آدم رسانهای نبودید به شما چه وعدهای دادند که در روزنامه جام جم با یکی از سرشاخههای خانه موسیقی گفتگو کردید و مشکاتیان را به سخره گرفتید! حال در سکوی تشییع لاف صاحب عزایی، همخانگی و ... را میزنید! استاد مشکاتیان درباره این جریان گفت من با حسین دوست صمیمی بوده و هستم، اگر غیر از حسین کس دیگری بود جواب دندانشکنی به وی میدادم. دل مشکاتیان از جریان رسانهای شما و تواما خانه موسیقی به درد آمد. آقای علیزاده مگر شما از مسائل پشت پرده این کنسرت با خبر بودید! ای دوست چو بر جنازه دوشمن می گذری / خنده مکن که بر تو هم همین ماجرا رود.
البته من خویش را نمیبخشایم که خود از کسانی بودم که مشکاتیان را در آن شرایط رنجاندم. من از مخالفان سرسخت همکاری وی با خانه موسیقی بودم و نتایج این همکاری را به ایشان انذار داده بودم. مسائل پشت پرده و توئطهگری پشت کنسرت را بر ایشان فاش کردم. اما ایشان به واسطه آن دست مودتی که داده بودند عقب ننشستند. اما زمانی خود پی به ماجرا بردند که دیر شده بود. کاری با وی کردند که حتی امکان اعتراض را بر وی سلب کردند. آقای ساکت بیش از این ساکت ننشینید و ماجراهای کنسرت اخیر را بگویید.
از این موضوع میگذیم. گفتیم کاری با این حاکمیت [] استبدادزده نداریم. مشکاتیان را بیش از این که سیاستهای ضد هنری دولت به این وضع بکشاند. غرضوری و مرضورزی اهالی موسیق به این وضعیت کشانید. البته حساب آقای درویشی پاک است.
آقای درویشی؛ شما از رابطه مشکاتیان با برخی از خوانندگان باخبر بودید. به عقیده شما یکی از عوامل انزواگزینی مشکاتیان همین سالاریگری خوانندگان نبود. البته عمده خوانندگان معاصر از آب یک سرچشمه سیراب شده و میشوند. آقای محسن کرامتی یادتان هست که وقتی استاد مشکاتیان دگرباره آهنگ الا یا اهی الاساقی را برای بسطامی تنظیم کرده بودند چه پیغامی از استاد شجریان برای بسطامی بردید که ایشان این آهنگ را نخواندند!
یادمان نرفته که یکی از خوانندگان خوش نام، مرحوم بسطامی را به واسطه همکاری با مشکاتیان از کلاس اخراج کردند. بعد گفتند که ایشان فلان مشکل اخلاقی را دارند گویا تنها ملائکه در کلاس این استاد آمدوشد داشتند!
آقای جهاندار پس از نوار صبح مشتاقان قرار بود اثری را با مشکاتیان اجرا کنند، چه کسی دو ماه قبل از کنسرت مانع اجرای این برنامه شد! آقای جهاندار در گفتگویی با روزنامه شرق گفت: برای من رابطه با استادم مهمتر از اجرای این برنامه بود. به ملازمان استاد که رساند این دعا را!
آقای جهاندار شما دست مشکاتیان را در حنا گذاشتید و رابطه خود را به هر چیزی ترجیح دادید. شما میدانید که مشکاتیان چه ضربهای را پس از این ماجرا متحمل کرد! مشکاتیان میگفت من همان زمان هنگام اجرای صبح مشتاقان در استدویو از دست خواننده شاکی بودم، بعد ماجرا هم ادامه داشت. آقای جهاندار خودتان گفتید نظر استاد موجب شد که من هیچ کار نکنم . موفق نباشم. من مثل پسر استادم.
آقای مظفر شفیعی شما سخن بگویید! شما چرا پس از 40 سال خوانندگی هیچ کاری نکردید!
با مشکاتیان کاری کردند که خود مشکاتیان در خلوت خود با آه و حسرت آثار خود را با صدای خویش بخواند.
مشکاتیان انسانی درویش مسلک و دارای استغنای ذاتی بود. برای آثار خویش هیچ ارزش مادی و دنیایی قائل نبود. یکبار در منزل ایشان بودیم که کسی پرسید درآستان جانان ... ! گفت اصلاً من نمیدانم آستان جانان چه بود و چه نواختم! فرد مقابل گفت میشود این اثر را بشنوییم گفت متأسفم که هیچ نسخهای از این اثر ندارم. متأسفانه استاد مشکاتیان پس از اختلاف با یکی از خوانندگان حقوق مادی و معنوی بخش عمده آثار خویش را به خواننده واگذار کرد. این قطعنامه ننگین بماند برگ زرینی در میراث خوانندهسالاری و خوانندهسالاران. معلوم نیست که این آثار انتشارنایافته که در زمان حیات ایشان هیچ انتشار نیافت، پس از فوت وی چه سرنوشتی خواهد یافت!
شايد بسياري از هموطنان ايراني پس از شنيدن و يا ديدن پيام تسليت و ابراز همدردي محمدرضا شجريان به مناسبت درگذشت "پرويز مشکاتيان" - هنرمند و نوازنده برجسته سنتور- علاقمند باشند که از روابط آن ها اطلاعاتي به دست آورند. |
http://our-music.blogfa.com/post-143.aspx
About Parviz Meshkatian
The gem of the Persian music ring passed away
The news of Parviz Meshkatian’s death was an unbearable and unbelievable. The Iranian music community and many ordinary people burned with the grief of losing one of the most influential artists in the genre of Persian classical music and the source of musical creativity. Meshkatian was born in the year 1955 in the city of Neishabour. The city which is located in eastern Iran, the province of Khorásán. If Iran’s history can be divided into two main phases which are pre-Islamic Iran and Iran after the advent of Islam, Khorásán will be the cradle of Iranian art and science in the second phase of its history. This region is the birth place of Persian poetry and mysticism as well. It is where Ferdosi, Attar, Khayam, and many others were born and raised. Meshkatian started his musical training at the age of six with his late father, Hassan Meshkatian. The late Meshkatian played the tar and the santur masterfully and was also familiar with the violin and the setar.

Meshkatian entered the Music College of Tehran University and studied theory and technique with the masters Nur Ali Borumand, Dariush Safvat, Mohammad Taghi Massoudieh, and Mehdi Barkeshli. He chose the Radif of Mirza Abdollah as his main topic of research. After finishing his academic studies, Meshkatian continued the study of music with such masters as the late Abdollah Davami, Saied Hormozi, and Yousef forutan. He won the first prize of Barbad competition in the field of santur.

Meshkatian was among a few musicians who demonstrated his incredible musical creativity and talent since his early age. While he was still in his twenties, Meshkatiyan joined the Iranian Radio and began to collaborate with many distinguished musicians. He was one of the founding members of the Aref Ensemble, founded in 1977. He was also one of the founding members of the Chavosh Artistic and Cultural Foundation. The Chavosh foundation which was both a conservatory and cultural center played a major role in the development of Iranian music in the recent years. At Chavosh, Meshkatian cooperated with the influential musicians such as Mohammad Reza Lotfi, Mohammad Reza Shajariyan, Hussein Alizadeh, and Shahram Nazeri. Meshkatiyan along with Lotfi and Alizadeh composed and performed many beautiful pieces which attracted the youth and made Persian classical music popular among the younger generation.
One of the main aspects of Meshkatian’s character was his awareness of the political and social situations of his time. In 1979 before the Islamic Revolution when the country was in its political upheaval and some people were killed in the event of the Jale Square, he along with the musicians of the Chavosh Institution resigned from the Radio. He composed several songs during the Revolution which became very popular. Two of these songs sang by the most famous singer of Persian classical music, master Mohammad Reza Shajarian.
Listen to the song “Hamrahsho Aziz” composed by Meshkatian and sang by Shajarian
Meshkatiyan composed many beautiful pieces in different genres of Persian classical music. He composed many songs for master Shajariyan and produced some of the most beautiful recordings of contemporary classical music of Iran. Meshkatiyan also composed many instrumental pieces which are very beautiful and rich in the technical sense.
Listen to the piece “Khazan (autumn)” composed by Parviz Meshkatiyan

Listen to the piece “Bidad” composed by Parviz Meshkatiyan
Master Meshkatian performed in Iran and throughout the world. In spring of 1992 Meshkatian and Aref Ensemble won the first prize of the Spirit of the Earth Festival in England. Master Meshkatian also taught the santur and radif at the music college of the Tehran University, Chavosh Institute, the Center for the Preservation and Dissemination of Music, and also privately. Many of Iran’s santur players of the recent generations have been his students or have been influenced by him. He also published the book titled "Twenty Pieces for Santur" and many of his works are ready to be published.
Meshkatian was not among those musicians whose works are only appreciated by the experts. In fact, his works were understood by the masses and admired by the experts. He is among the major figures who, in the past thirty years, have revolutionized the Persian classical music. His innovative approach of combining the traditional with new elements, both in terms of music and technique, has injected a new vitality into a very old tradition. His original creativity and the deep-rooted emotional quality as well as the knowledge and understanding of the Persian classical music repertory or radif as well as Persian poetry have made him a unique figure in the realm of Persian music. As master Hassan Kasai, the prominent nay player of Iran, wrote as a part of his condolence letter “Meshkatian was the gem of the Persian music ring”.
Master Parviz Meshkatian passed away after going into cardiac arrest on September 21, 2009. He died at the age of fifty-four in Tehran. God bless him
Written by Aryan Rahmanian
Previous articles
Innovative Iranian musical instruments
Achaemenid Karna sound in Zagros Mountains range
How to change the Tar skin
نويسنده : رسول ترابي
ميگويد بهترين تعريف را درباره خودش در راديو شنيده است، تعريفي كه از گفتن مجدد آن واقعاً خوشحال به نظر ميرسد: «پيوند دهنده موسيقي slow و موسيقي امروز». خودش هم ميگويد كه همه تلاشش شده ايجاد همين پيوند.
![]()
بابك زرين با ملودي و تنظيم آهنگ «طلوع» به قول خودش و يكي از آهنگسازان مطرح آن طرف آبي، همه معادلات و تلاشهاي آهنگساز، تنظيم كنندهها، كارهاي ريتمدار و ترنس را به هم ريخته است و ملودي ساده، آرام و ساكن او شده جزو hit هاي كل موسيقي پاپ ايران. او اعتقاد دارد كه چرخه موسيقي در حال تغيير حركت به سمت موسيقيهاي ارزشي است و براي ماندگار كردن موسيقيهاي امروز بايد «حس» كارها را قويتر و واقعيتر كرد. او براي رسيدن به اين هدف تحصيلات آكادميك موسيقي و حس ملوديهاي اكثراً slow اش را بهكار گرفته است. همكاري مداوم او با تلويزيون و راديو او را براي رسيدن به هدفش صددرصد راحتتر خواهد كرد.
*قبل از گفتوگو ميگفتي كه پدرت نوازنده درام بوده، برادرت هم پركاشن ميزند، اينطور كه به نظرم ميرسد، ريتم و تحرك موسيقيايي در خانواده شما ارثي است. ولي موسيقي تو رابطه چنداني با ريتم و هيجان ندارد.
در موسيقي من ملودي مهمترين قسمت يك آهنگ است. اگر دقت كني خيلي ساده متوجه ميشوي كه شعر، تنظيم، سازبندي، خواننده و ... همگيشان در خدمت ملودي هستند. به نظر من ملودي اصليترين قسمت يك موسيقي و آهنگ است. موسيقي من هم از چنين قانوني پيروي ميكند.
*به نظرت اين اتفاق خوبي است؟
حتماً. به نظر من اين اتفاق و قانوني است كه فرهنگ موسيقي همه مردم ما با آن جا افتاد و شكل گرفت. هنوز هم ملودي است كه در موسيقيهاي مختلف حرف اول را ميزند. حتي در سبك ترنس. الان تو موسيقي بنيامين را گوش كن ميبيني كه ملودي، مردم را به دنبال خودش ميكشاند. نه آكورد و چيز ديگري، موسيقي غرب برگرفته و بر پايه آكورد است، ولي موسيقي شرق همه چيزش برگرفته از ملودي است.
*موسيقي خودمان چقدر اين پتانسيل را دارد؟
موسيقي نواحي ما لبريز از ملوديهاي بكر و تكرار ناشدني در موسيقي است. اين موسيقي نواحي اينقدر جاي كار دارد كه هر چقدر برايش وقت و انرژي گذاشته شود، ارزشش را دارد. الان خود من همه تلاشم شده تلفيق و آميخته كردن موسيقي نواحي ايران با آكوردهاي روز دنيا. مثلاً ريتمهاي بالادي را كه در موسيقي سلينديون هم ميشنوي، در كارهايي كه الان در حال انجامش هستم ميتواني بشنوي، با يك تفاوت خوب و نتيجهبخش.
*چه تفاوتي؟
ملودي ايراني است. ريتم و آكوردها كاملاً غربي هستند، ولي ملودي، چهارگاه، شوشتري، دشتي، ديلمان و ... و كلاً ايراني است.
*يعني معتقدي كارهايي كه تم و پايه اصليشان بر پايه ملودي است، موفقترند؟
من معتقد نيستم، كارها و موسيقيهاي روز اين را ثابت ميكنند. مثلاً محسن چاوشي موسيقياش بر پايه ملودي است و كارش گرفته يا خيلي از كارهاي خوانندگان قديمي چه آنطرف و چه اينطرف آبي، بر پايه ملودي است و كارشان گرفته و موفقاند.
*در اين سه چهار سال اخير چطور؟ به نظر ميرسد اين رويه در حال عوض شدن است و تنظيم و ريتمها از ملودي، پررنگتر شدهاند؟
شايد، يك وقتهايي. بعضي زمانها اين اتفاق افتاده و ميافتد ولي هميشگي نيست.
*منطقت براي اين ادعا چيست؟
هر زمان كه يك كار ترنس جديد به بازار ميآيد، مردم آن را گوش ميكنند و كار قبلي را فراموش ميكنند. اما درباره ملودي هيچوقت اين اتفاق نميافتد. اگر 100تا كار ترنس هم بيايد، ريتمها هم مدام تغيير كنند، كارهايي كه بر پايه ملودي هستند، سر جايشان باقي ميمانند و كهنه نميشوند. مثلاً همين كار «طلوع»، هر اتفاق و آهنگ جديدي هم كه به بازار بيايد، جايگاه خودش را دارد، چون شعر و ملودياش با هم يكي هستند. يا از قديم مثال بزنم تا مستندتر حرفم را ثابت كنم، آهنگهاي جمعه، نياز، فرياد زيرآب و ساير كارهاي ملودي محور با گذشت اين همه سال از ساخته شدنشان و آمدن اين همه ريتم و سبك جديد باز هم جزو پرمخاطبترين آهنگهاي مردم هستند و كهنه نشدهاند و جايشان را به آهنگهاي ديگري ندادهاند ولي آهنگهاي بر پايه ريتم مدام در حال جايگزين شدن و كهنگي و كنار رفتن هستند. در همه جاي دنيا هم همين طور است.
*بازخوردهايي كه از سبك آهنگسازي و تنظيمت گرفتهاي هم مثل اعتقاداتت است؟
مصممتر هم شدهام. وقتي آهنگ «طلوع» آهنگ hit شد، يكي از آهنگسازان مطرح آنطرفي در يكي از مصاحبههايش حرفي گفت و اعترافي كرد كه براي من خيلي شيرين بود. گفت: «ما در اينجا اين همه شب و روز تلاش ميكنيم كه موسيقيهاي شاد و ريتمدارتر از ديروزمان بسازيم تا مخاطبان بيشتري بهدست بياوريم، بعد يكي از آنطرف ميآيد و با يك ملودي كاملاً آرام و slow همه چيز ما را به هم ميريزد». اين حرف يعني چه؟ يعني برتري قاطع و هميشگي ملودي بر ريتم كه هر روز نو و تازهترش به بازار ميآيد.
*يعني فكر ميكني كه در دنياي سرعت و ريتم و هيجان هنوز كارهاي ارزشي و آرام پرمخاطباند؟
شايد با روندي كه در چند سال اخير در موسيقي اتفاق افتاده، اينطور به نظر نرسد. ولي واقعاً اين اتفاق و همنظر بودن خيلي عجيب و جالب توجه است كه در ماههاي اخير با اكثر دوستان آهنگساز، تنظيم كننده و خواننده كه در جمعهاي خودماني صحبتكردهايم، به اين نتيجه رسيدهايم كه چرخه موسيقي در حال تغيير به سمت موسيقيهاي ارزشي است.
*خيليها عقيده دارند كه موسيقي الان ايران ملوديساز ندارد، براي همين هم هست كه موسيقي دهه 50 كه پر از ملودي است، شده تاريخ طلايي موسيقي پاپ.
با معذرتخواهي از همه دوستان فعال در موسيقي فعلي، من فكر ميكنم كه افرادي كه وارد اين كار شدهاند خيليهايشان تفاوت ملودي و تنظيم را نميدانند، ولي مردم عادي به نظر احساساتشان خيلي بهتر و قويتر از هنرمندانمان است.
*چرا اينطور فكر ميكني؟
چون مخاطب و خريدار كار هستند، ضمن اينكه با احساساتشان يك آهنگ را تجزيه و تحليل ميكنند و با ملودي كار دارند، نه با تنظيم. ذهن آنها درگير اين نيست كه در بطن تنظيم مثلاً ويولن و گيتار چهكار دارند ميكنند و چه نتهايي را در چه گامي ميزنند و ... آنها با تكنيك كاري ندارند. من از خودم شروع كنم تا به كسي برنخورد. موزيسينهاي ما مدام خودشان را از مردم جدا ميكنند. اگر حرفهاي موزيسينهاي الان را گوش كني، چند حرف مشابه را بين حرفهاي همهشان ميتواني پيدا كني. حرفهايي مثل «مردم ما موسيقي خوب ما را متوجه نميشوند.» «مردم گوش و هوش موسيقي ندارند» و ... در صورتي كه به نظر من مردم الان بيشتر و بهتر موسيقيها را متوجه ميشوند و آهنگهاي بيشتري را هم چه در ماشين و خانه و خلوت خودشان گوش ميكنند.
*پس تو جزو دستهاي هستي كه فكر نميكني شرايط فعلي موسيقي باعث خراب شدن گوش و هوش موسيقايي مردم شده است.
من به اين اعتراض دارم.
*اين كه با حرف قبليات تناقض دارد.
نه، اصلاً. اگر اين موسيقي خوب به گوش مردم برسد، خوب است و چنين اتفاقي نميافتد. اگر شركتهاي موسيقي بتوانند موسيقي را تقسيم كنند و كاري كنند كه همه موسيقيها در كنار هم زندگي كنند، بازار و وضعيت موسيقي مطمئناً متحول خواهد شد. نبايد همه فكر آهنگساز، خواننده و شركت موسيقي اين باشد كه فقط كار ترنس و ريتمدار درست و پخش كند. بايد اين فرصت را به جامعه موسيقي و اجتماعيمان بدهيم كه در كنار كارهاي ترنس و ريتمدار فعلي موسيقيهاي فاخر و ارزشي را هم بشنوند. وقتي ما از يك نوع موسيقي صدتا نمونه به بازار ميفرستيم و بازار را از آن پر ميكنيم و از نوع ديگر دو تا، معلوم است كه صدتا بهتر و بيشتر شنيده ميشود.
*چرا از زاويه ديگري به اين نگاه نميكني و فكر نميكني كه شايد كم بودن موسيقي خوب باعث بشود كه فرقش را با همان 100تايي كه مثال زدي بهتر نشان بدهد؟
اين هم زاويه ديد خيلي خوبي است و اين اتفاق هم ميافتد، ولي من اعتقاد دارم براي همان تحولي كه گفتم 50 كار از سبك ارزشي و 50 كار هم از سبكهاي روز توليد شود تا نتيجهاش را در گوش موسيقايي مردم ببينيم.
*خب، حالا يك زاويه ديد ديگر؛ خيلي از ملوديهاي قوي قديمي اين روزها پوست انداختهاند و براي ارتباط با مخاطبان الان كه در عصر سرعت و تكنولوژي زندگي ميكنند، تنظيمهاي ترنس و Bitدار پيدا كردهاند، يعني ملودي همان است ولي تنظيمها ترنس و... شده، با اين روند موافقي؟
خودت هم ميداني كه من روي سبك موسيقيام تعصب زيادي دارم، البته تعصبي كه به نظر خودم، منطق دارد و باعث ميشود كار زمين نخورد. در اين مورد هم كه گفتي چنين تعصبي روي ملوديهاي ارزشي قديمي دارم كه در دوره خودشان و حتي امروز جواب گرفتهاند و با همان شكل قديميشان بازهم پرمخاطبند. اما الان اين اتفاق افتاده و خوب هم جواب گرفته است، پس صددرصد كار درستي است. ضمن اينكه بعضي وقتها براي رساندن كار خوب خودت به گوش مردم بايد انعطاف داشته باشي و آگاهانه كار كني، به عنوان يك تنظيمكننده و آهنگساز بايد تحقيق كرده باشي و بداني كه هر كاري را نميشود ترنس اجرا كرد. كار ترنس يكسري ويژگيهاي خاص خودش را دارد، حتماً بايد در ترانهاش هجاها و پارتهاي كوتاه باشد و... وقتي نكات ريز كار را دانستي، آن وقت ميتواني ملوديهاي باارزش قديمي را هم به سبك روز و يا ترنس و يا... دوباره تنظيم كني و موفق باشي.
*صحبت از تعصب و موسيقي خودت شد، اگر بخواهم سبك كاريات را دستهبندي كنم، موسيقيات در رده سبكهاي دهه 50 قرار ميگيرد، خودت هم چنين نظري داري؟
زياد نه، ولي حال و هوا، همان است.
*پس بهتر ميتواني از اين موضوع كه خيليها اعتقاد دارند دوره موسيقي دهه 50 گذشته دفاع كني.
(ميخندد) خود من هم با خيلي از اين خيليهايي كه ميگويي برخورد داشتهام و چنين ادعاها و نظريههايي را شنيدهام و فقط با يك سؤال جوابم را گرفتهام و آچمز شدهاند. جواب همهشان هم فقط يك كلمه بوده است. وقتي از اين خيليها پرسيدهام، تو كه ميگويي موسيقي دهه50 دورهاش گذشته و بايد فراموشش كرد، خودت ديگر اين موسيقي را گوش نميكني؟
*لابد همهشان هم گفتهاند، خاطرات و دوران خوبشان را با اين موسيقيها زندگي كردهاند و ميكنند.
دقيقاً، همهشان گفتهاند كه هنوز كه هنوز است موسيقي دهه 50 را گوش ميكنند. من هم گفتهام اين چه دوره گذشتني است كه خودت هم هنوز در آن به سر ميبري و موسيقياش را گوش ميكني؟
*اصلاً اين موسيقي دهه 50 يعني چه؟ المان و نشانههاي انحصاري دارد يا همينطور گفته شده و اسمش شده موسيقي دهه 50 كه به نظر نميرسد تعريف درستي باشد.
اين دهه 50 كه مدام در موسيقي پاپ گفته ميشود، نتيجه دستهبنديهاي خودمان است. يعني خودمان موسيقي را خط و مرزبندي كرديم و اسمش را گذاشتيم موسيقي دهه پنجاه، به يك دليل ساده، چون انقلاب شد. كما اينكه موسيقي محمدرضا شجريان و شهرام ناظري هم دهه 50 و 60 خودمان است و هنوز هم ادامه دارد، ولي به موسيقي آنها چنين لقبي داده نميشود. ميخواهم بگويم اين دهه 50 كه مدام گفته ميشود، حاصل مرزبندي خودمان است و نه چيز ديگري. حالا من يك سؤال از منتقدان موسيقي به اصطلاح دهه 50 دارم. موسيقي راك، جاز و بلوز ما براي چه دههاي است؟ مسلماً اگر اطلاعاتشان خوب باشد ميگويند دهه 70 يا 80 ميلادي. اگر اين سال را تبديل كني، ميبيني كه همان دهه 50 خودمان ميشود. پس اگر اين قديمي است، آنها هم قديمياند. پس ما خودمان اين دستهبندي را به وجود آوردهايم. بايد بگذاريم خود مردم كارها را انتخاب كنند. اگر دقت كني ميبيني مردم به اين موضوع كه موسيقي براي چه سال و دههاي است كار ندارند و فقط ميگويند فلاني خوب ميخواند. اين يعني همان كنار گذاشتن دستهبنديهاي ناآگاهانه.
*نقطه قوت همين دسته از موسيقيهايي كه گفتي در گذشته چي بوده كه الان با ادامه يافتن روندش، موفقيت ملودي و آهنگهاي سابق را ندارد.
فقط و فقط «حسي بودنشان». الان شايد باورت نشود، از زماني كه كار «طلوع» موفق نشان داده، بسياري از خوانندگان سبك ترنس پيش من آمدهاند و تنظيمهاي سبك «طلوعي» خواستهاند. اين چه چيز را نشان ميدهد؟ همان برگشت چرخه موسيقي به سمت موسيقيهاي ارزشي كه قبلاً گفتم. تو ملوديهاي قديمي را كه همهشان هم slow ولي موفق بودهاند، فقط يك بار با خودت زمزمه كن ببين چقدر حسي و لطيف و صادقند. مثلاً «باور كن صدامو باور كن، صدايي كه تلخ و خستهس» يا «اشك اين بچهماهي، توي آبها ناپيداست» يا «ياور هميشه مومن، تو برو سفر سلامت» و خيلي از مثالهاي مطرحي كه ميشود آورد. همه اين قطعات را اگر حتي بدون آهنگ بخواني قشنگ و دلنشين هستند و اينقدر صداقت و لطافت در گفتار و ملوديشان است كه تو را تحتتأثير قرار ميدهند و ملكه ذهنت ميشوند. امروز هم موسيقي ما بايد «حسي بودنش» را تقويت كند و فقط به دنبال كارهاي حسي برود، تا موفق و ماندگار بشود.
طلوع
پس از آن غروب آخر، اولين طلوع من باش
من رسيدم رو به آخر، تو بيا شروع من باش
شبو از قصه جدا كن، چكه كن رو باور من
خط بكش رو جاي پاي گريههاي آخر من
اسمتو ببخش به لبهام، بيتو خاليه نفسهام
قد بكش رو باور من، زير سايهبون دستام
خواب سبز رازقي باش، عاشق هميشگي باش
خستهام از تلخي شب، تو طلوع زندگي باش
پس از آن غروب رفتن، اولين طلوع من باش
من رسيدم رو به آخر، تو بيا شروع من باش
من پر از حرف سكوتم، خاليام رو به سقوطم
بيتو و آبي عشقت، تشنهام كوير لوتم
نميخوام آشفته باشم، آرزوي خفته باشم
تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
1- قلب من ادامه مي دهد (و مي دهد ادامه ادامه ادامه)
اين آهنگ بازاري و عوام پسندانه ، جزو آن دسته از آثاري است که در کمال بي وجداني ساخته شده و سازنده اش براي شعور مشتري ذره اي احترام قائل نشده است. لرز ش هاي رعشه آور صداي خواننده مو را بر تن هر جنبده اي سيخ و او را از هر آن چه نام موسيقي برش نهاده اند. بيزار مي کند! حالا چرا موفق شده است 10 ميليون کپي بفروشد، برويد از همان ها بپرسيد که تايتانيک تماشا مي کنند و آخر فيلم اشک مي ريزند.
2- اب- لا- دي- اب- لا دي
اين اثر جاودانه بيتلزها، ثابت کرد که آنها چه شناخت دقيق از موسيقي رگه دارند و چقدر خوشحال اند! هيچ وقت هيچ گروهي در اداي شادي در آوردن به گرد پاي بيتلزها نمي رسد. آنها واقعا الکي شادند و هيچ کس اندازه آنها الکي شاد نيست اين آهنگ خوش اسم تيز شاهکار ديگري است که با کج فهمي موسيقي ملل مختلف ساخته شده و قطعا دل عده اي از طرفداران پر و پا قرص بيتلزها را نيز مدتي شاد کرده است. اميدوارم شما جزو آنها نبوده باشيد.
3- تنها چيزي که به نظر من خوش مي آيد تو هستي
اين ترانه جناب آقاي برايان آدامز، خواننده بي نوايي را نشان مي دهد که خيال مي کند خيلي جذاب است، حتي اندک طرفداران برايان نيز با شنيدن اين ترانه دوزاري بي خيال او شدند. ما هم همين کار را مي کنيم.
4- مردم خوشحال درخشان
اگرچه گروهREM آن قدر آهنگ معقول ساخته که بتوان از خطاهايش چشم پوشي کرد ولي ساختن، رکورد و از همه بدتر اجراهاي مداوم ترانه مردم خوشحال درخشان ، نويسنده را ناگزير مي کند که نامشان را در اين فهرست ثبت کنم. اين ترانه نه تنها مخاطب را تحميق مي کند بلکه او را تا سر حد جنون عصباني مي نمايد. ريتم هاي اين آهنگ همگي شبيه بدترين زنگ هاي موبايل شماها هستند. تصور کنيد 10 نفرتان يک جا جمع شده ايد و موبايل هايتان بدون نظم و ترتيب زنگ مي خورند. مردم خوشحال درخشان آهنگي در اين سطح است.
5- مهماني همه وقت
ادي مرفي ثابت کرد که هر هنرپيشه اي در جهان استعداد هنري ندارد. هنرپيشگي به خودي خود هنر نيست. هر ميموني مي تواند بهتر از تمام هنرپيشه هاي جهان اداي من و تو را دربياورد، آن چه واقعا باعث ماندگاري يک هنرپيشه مي شود و بعضا او را در جايگاه يک هنرمند قرار مي دهد درواقع کاراکتر و شخصيت واقعي خود اوست نه اداهايي که جلوي دوربين درمي آورد. ادي مرفي که جلوي دوربين نيز چندان موفق نيست با اين ترانه نشان داد که اصلا موفق نيست و فقط آدم خوش شانسي است. جالب است بدانيد که اين ترانه بسيار بد رتبه دوم را نيز در ميان آثار پرفروش براي مدتي اشغال کرد.
6- آبنوس سياه و عاج سفيد
به ترجمه نام اين ترانه توجه نکنيد معناي واقعي آن مي شود مردمي که رنگ هاي مختلف دارند و در کنار يکديگر مسالمت آميز زندگي مي کنند. اين ترانه دهن پر کن را جناب آقاي مک کارتني که قطعا بدترين آهنگ ساز تاريخ است به کمک استويي واندر ساخت. بدترين قسمت اين اثر، بندي است که انسان ها را به کليدهاي سياه و سفيد پيانو تشبيه مي کند و اشاره مي نمايد که کليدهاي سياه بنده کليد هاي سفيد بوده اند. اين تشابه نه تنها از نظر تکنيکي غلط است بلکه بي نمک ترين استعاره ايست که تاکنون مورد توجه عوام قرار گرفت. واقعا که پل مک کارتني عده کثيري از مردم را براي مدتي نامعلوم سرگرم چرنديات خود کرده است. ولي ضرب المثلي هست که مي گويد عده زيادي را مي توان براي مدت کمي گول زد و عده کمي را مي توان براي مدت زيادي گول زد ولي همه را نمي توان هميشه گول زد.
7- رقصيدن روي پشت بام
جناب آقاي ليونل ريچي با اين آهنگ نشان داد که مي توان براي ويديو کليپ آهنگ نوشت. در حالي که به نظر مي رسد ويديوها را براي آهنگ ها مي سازند. فقط به اين بيت از اين ترانه هوشمندانه توجه کنيد.
تنها چيزي که امشب مي خواهيم
بالارفتن از ديوار است
تا بچرخيم و بچرخيم و سر و ته شويم
بدترين نکته درباره اين آهنگ اين است که در دهه هشتاد مورد توجه بسياري از مردم و حتي منتقدان قرار گرفت!!!
راستش حوصله نوشتن يا بهتر بگويم ترجمه و تحريف باقي آهنگ ها را ندارم اگر واقعا مايل هستيد بدترين بدترين ها را بشناسيد. در اينترنت کلماتAll of songs Worst را تايپ کنيد همه اين حرف ها نظر شخصي من نيست و تقريبا هر کسي که کمي موسيقي مي فهمد با من هم عقيده است. خوش باشيد.
نويسنده : عليرضا ميراسداله
در ادامه بحثی که درباره مقاله خواننده و خواننده سالاری توسط علیرضا جواهری در این سایت بوجود آمد، دکتر کیومرث پیرگلو، آهنگساز، موزیکولوگ و نوازنده پیانو و سنتور، نیز برای "گفتگوی هامونیک" مطلبی ارسال کرده که میخوانیم: هر چه از دل بر نیاید؛ بر دل نیز ننشیند. صادقانــــــه باید اقرار کنم که سالهاست که دیگر نمیتوانم به کارهای استاد شجریان گوش دهم چرا که معتقدم هرگز پس از جدایی ایشان از اساتید گرانقدر فرامرز پایـــــــور، پرویز مشکاتیان، جلیل شهناز و... کار پر مغز با تنظیم زیبا و ملودی ناب از اجراهای ایشان نشنیدیم، چراکه از یک طرف معضل "نوگرایی" که باعث سر در گمی در موسیقی ایرانی شده و باعث شده کسانی که بدنبال این مسآله هستند نتوانند ملودیهای ناب با تنظیم های زیبا ارائه کنند (و استاد آنها را اجرا کنند) و از طرف دیگر جریان خواننـــــــــــده سالاری (که متاسفانه پس از انقلاب بوجود آمد و رشد کاذبی کرد) که دوست هنرمند و دلسوخته آقای علیرضا جواهری بحث آن را پیش کشیدند، باعث شد که اساتیدی مانند شجریان ها نتوانند همچون گذشته، با وجود تمام امکانات و شش دانگ صدا، کارهای ناب و جاودانی را بوجود بیاورند. پس از این حوادث به راحتی میشود به این نکته پی برد که چقدر آهنگساز با ذوق میتواند نقش اساسی در خلق و پرورش یک اثر زیبا داشته باشد.
دنیای موسیقی غرب هم متاسفانه سالهاست دچار معضل نوگرایی شده و امروزه میبینیم که موسیقی عصــــــــــر حاضر (contemporary music) به چه ناکجا آبادی رسیده که نه راه پیش دارد و نه راه پس و به هیچ وجه در بین مردم جایگاهی پیدا نکرده و نخواهد هم کرد.
درباره آقای جواهری میشود از روی عملکرد ایشان قضاوت کرد و به هیچ وجه احتیاج به معرفی ندارند. بعضی از دوستان کم لطفی فرموده و میگویند که نام ایشان را تا حالا نشنیده اند! اگر به کارهای منتشر شده اساتید گرانقدر پرویز مشکاتیان، رضا شفیعیان، میلاد کیایی و... توجه کنید و اگر کمی انصاف داشته باشیم، بدور از تعصب، متوجه حجم کارهای انجام شده توسط آقای جواهری و اینکه این آثار چقدر احتیاج به زحمت و ممارست دارد که پا به عرصه وجود بگذارد، میشویم؛ اگر هم اهل موسیقی علمی نباشیم هرگز پی به ارزش کار ایشان نخواهیــــــــــم برد.
کارهای اجرایی و فعالیتهای موسیقیایی ایشان در اشاعه و معرفی موسیقی ایرانی، چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور (که بنده از نزدیک شاهد آن بوده و هستم) هم دیگر بحثی را باقی نمیگذارد.
در ضمن این مسـأله را هم باید در نظر داشت آقای جواهری جوان فعالی هستند که با وجود کمی سن تا بحال فعالیتهای چشمگیری داشته اند و لطفاً اجازه دهیم آینده و تاریخ روی این مساله قضاوت کند که ایشان چه آثار با ارزشی را بر گنجینه موسیقی ایرانی افزوده اند.
ایشان با مقالات انتقادی که تا بحال نوشته اند نشان داده اند که به مسائل و مشکلات روز موسیقی آگاه هستند و فقط قصد خدمت داشته و به هیچ وجه قصد توهین نه به استاد شجریان و نه به کس دیگری را نه داشته و نه دارند کما اینکه خودشان بارها این مسآله را اذعان کرده اند. سالهای بسیار طولانــــــــــــی است که مسآله انتقاد و نقد کردن آثار و اجراهای اساتید موسیقی در جامعه غرب بوجود آمده و منقدان بزرگی مانند آدورنو (Theodor Adorno) باعث شدند آهنگسازان و نوازندگان برجسته کارهایی با کیفیت و محتوای بسیار بالاتری عرضه کنند. متاسفانه جامعه موسیقیایی و غیر موسیقیایی ما سالهاست با مساله انتقاد مشکل اساسی دارد و موزیسین های ما به این مهم به دیده حقارت نگاه کرده و منتقدان را یا به حساب نیاورده اند و یا برای اعاده حیثیت، برخوردهای غیر منطقی انجام داده اند.
دغدغه ی جواهری ها و امثال ایشان برای حفظ منزلت و جایگاه واقعــــــــــی موسیقی و موسیقیدانان میباشد و هر جامعه ای احتیاج به منتقد دارد و از قبال همین نقدهاست که هنر مسیر واقعی خود را پیدا کرده و آثار بی بدیلی پا به عرصه وجود میگذارند.
نقد آقای جواهری بسیار قابل تامل، به دور از تعارفات معمول و کلیشه های باب شده و باز گو کننده نکته های بسیار ظریفی میباشد که شعلۀ معضل مساله خواننده سالاری را دوباره روشن و یکبار دیگر بحثهای بسیاری را پیرامون این مهم به میان کشیده که سالهاست با آن دست به گریبان هستیم. مساله خواننده سالاری در غرب سالهاست که حل شده و خواننـــــــــده های بزرگی مانند پاوارتی، کارراس، دومینگو و... هرگز هیچ دخل و تصرفی در تعیین دستمزد اعضای ارکستر ندارند و مانند بقیه دستمزدی را برای آنان در نظر میگیرند و بس.
نکته دیگر اینکه در حال حاضر چند درصد از موسیقی کلاسیک غرب را آثار با کلام (مانند اپرا، لید، آثار مذهبی و...) تشکیل میدهد و این موسیقــــــــــی با کلام چه مقدار طرفدار دارد؟ چند درصد آثاری که از کانالهای رادیویی در سرتاسر دنیا پخش میشود، اختصاص به آثار با کلام دارد؟ و یا اینکه در رپرتوارهای ارکسترهای بزرگ جهان چند درصد موسیقی با کلام گنجانده میشود؟ جواب خیلی واضح است و کافیست به چند کانال توجه کنیم تا پی به این مساله ببریم.
امروزه موسیقی با کلام ما راه خود را پیموده و دین خود را نیز به جامعه ادا کرده و گوش جوانان امروز احتیاج به موسیقی ناب دارد که دارای حرکت باشد و پویایی در آن موج بزند. آهنگسازان ما هم مسیری را بایستی طی کنند که در غرب طی شد و موسیقی از زیر یوغ کلیسا بیرون آمد و هزاران هزار شاهکار بــــــــدون کلام بوجود آمد که بعدها شدیدا موسیقی با کلام را تحت تاثیر قرار داد و به حق هم جای آن را گرفت. آثار بدون کلام موزیسین های ایرانی مانند کارهای امین الله حسین، دهلـــــــــــوی، پایــــــــــور، حنانه، علیزاده، فخرالدینی، محمود، درویشی، چکناواریان، فرهت و...آثار بی نظیر بی کلامی هستند که خود کامل و بسیار پر محتوا میباشند و اگر کلام روی این آثار گذاشته میشد شدیدا لطمه میدیدند.
انتقاد بجای آقای جواهری و امثال ایشان یکبار دیگر به ضرورت پایان دادن به مساله خواننده سالاری پرداخته و امیدواریم که جامعه موزیسین ها بخصوص نوازندگان با این مهم برخــــــــــوردی قاطع و بدور از هیچ منافع شخصی بکنند.
البته جایگاه موسیقی با کلام که یکی از ارکان مهم در موسیقی ایران است همیشه محفوظ میباشد ولی ضرورت زمان ما را به یک خانه تکانی اساسی تشویق میکند که از لاک چند هزار ساله بیرون آمده و هوای تازه ای را به درون کالبد موسیقی ایران بدمیم. استاد شجـــــــــــــریان و بزرگان موسیقی آوازی ایران دین خود را به موسیقی این مرز و بوم به نحو احسن انجام داده اند اما همانطور که ذکر شد ضرورت زمان برای ما پیامی نوین دارد. خود بنده هنوز به آثار قبل از انقلاب و قبل از جدایی ایشان با اساتید با علاقه فراوان گوش میدهم و احساسی را که ایشان در آن کارها ارائه کرده اند را بخوبی با تمام وجود درک میکنم امٌا آن آثار به هیچ وجــــــــــه قابل مقایسه با کارهای بعد از جدایی نیستند. در آثار جدید اثری از احساس نیست و فقط و فقط به تکنیک پرداخته شده که خب استاد خود جایگاه رفیعی در این زمینه دارند و به امید روزی که موسیقی جایگاه واقعی خود را در جامعه و موزیسین ها بنابر خلاقیتها، داده ها و علو طبعشان قضاوت شده و شناخته شوند.
امیدوارم با برخوردهای منطقی و پذیرش انتقاد از طرف موزیسین های ما، بدور از هر نوع تعصب و دگم بودن در مورد خاصـــــی، راه برای منتقدان دلسوختـــــــــه ای مانند آقای جواهری بیشتر باز شود که در نهایت با انتقادهای منطقی موسیقی ما جایگاه برجسته خود را پیدا و پویا تر مسیر خود را طی کند.
هنرمند ارجمند آقای پژمان اختیاری زحمت کشیده اند و قطعاتی از ساخنه های خود و دیگر هنرمندان را اوانگاری نموده اند که می توانید برای دریافت نت ها به وبلاگ ایشان مراحعه نمائید
اخیرا در سایت وزین گفتگوی هارمونیک مقالاتی از طرف هنرمند ارجمند اقای جواهری ارائه شده است که بسیار قابل توجه است خصوصا نظرات دوستان و پاسخ های نویسنده مقالات
نگاهی به وضعیت خواننده و خواننده سالاری در موسیقی معاصر ایران (I)
نگاهی به وضعیت خواننده و خواننده سالاری در موسیقی معاصر ایران (II)
نگاهی به وضعیت خواننده و خواننده سالاری در موسیقی معاصر ایران (III)
نگاهی به وضعیت خواننده و خواننده سالاری در موسیقی معاصر ایران (IV)
نگاهی به وضعیت خواننده و خواننده سالاری در موسیقی معاصر ایران (V)
او يكي از آن پنج نفر بود. يكي از آن پنج نفري كه موج نوي سينماي ايران راه انداختند. در اواخر دهه 40 او از همه جوانتر بود. در كنار كيميايي كه قيصر را ساخت. مهرجويي كه گاو را سينمايي كرد و بيضايي كه با رگبار آمد و تقوايي كه آرامش در حضور ديگران را به تصوير كشيد. او از همه جوانتر بود و پرشر و شورتر. در 26 سالگي حسنكچل را ساخت و سپس طوقي و قلندر و خواستگار. سبك فيلمسازياش، يكه بود و منحصربفرد. با دلبستگي شديد به آنچه ريشههاي سنتي ايرانيان خوانده ميشد. اگر آن چهار نفر از سر تا پا مدرن بودند، او به سنت و نوستالژي و گذشته پافشاري ميكرد. كسي نميدانست او را در چه گروهي دستهبندي كند. فيلمهاي او با موج آن چهار نفر ديگر و همراهان بعديشان (امير نادري، سهراب شهيدثالث، پرويز كيمياوي و...) همراه نبود. او ساز خودش را ميزد، اما اين ساز را طوري مينواخت كه صدايش از فرسنگها فاصله قابل تشخيص بود. چه خوب، چه بد، او كار خودش را ميكرد. كاري كه شبيه هيچكس ديگر نبود. چه دوستدارانش و چه مخالفانش، او را به عنوان يك مؤلف واقعي قبول داشتند. مؤلفي كه در آفرينش دنياي مشخصش كوچكترين باجي به واقعيت نميداد. او دنيايي خلق ميكرد كه از اندازه قاب دوربين تا رنگ قوري قديمي روي ميز پشت سر بازيگر، همه با سليقه او منطبق بودند. او رويا خلق ميكرد و براي سنديت تاريخي، تره هم خرد نميكرد. دشمنان بسياري داشت كه فيلمهايش را آشفته و بيسروته قلمداد ميكردند، اما دوستداران پرشماري داشت كه با فيلمهايش، ديالوگهاي شعرگونه آنها و شاعرانگي نهفته در تكتك نماهايش زندگي ميكردند. او از مدرنيسم نفرت داشت و روي به گذشته داشت و به اين تعلقخاطر افتخار ميكرد.
حاتمي قبل از اينكه به 50 سالگي برسد، چشم از دنيا بست. اما نامش براي هميشه به عنوان يكي از معدود مؤلفان واقعي سينماي ايران ثبت شده است. مردي كه ايراني بود و به ايراني بودن عشق ميورزيد. مردي كه از عشق ميگفت، از عشق مينوشت و با عشق ميساخت.
جشنواره فيلم امسال به بزرگداشت او نشسته است. به بزرگداشت مردي كه زود از ميان ما رفت. توصيه ميكنيم روايت پراحساس و دريغ اكبرعبدي از علي حاتمي را از دست ندهيد. عبدي در فيلم مادر، به يادماندنيترين هنرنمايي خود را به يادگار گذاشت.
علي حاتمي متولد 1324
مهمترين فيلمها: حسن كچل (1349)، طوقي (1350)، خواستگار (1351)، سوتهدلان (1356)، كمالالملك (1364)، حاجيواشنگتن (1360)، مادر (1368)، دلشدگان (1371)
سريالها: سلطان صاحبقران (1355)، هزاردستان (1368-1359)
موسیقی فیلم مادر
ارسلان کامکار

**چهار مضراب شور(عروسی)**
اجرای سنتور و تنبک
اجرای سنتور و ارکستر
آهنگساز و نوازنده سنتور:اردوان کامکار
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویولن کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویولن زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویولن زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویولنزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویولنزن بود، بهمراه مادر به راه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویولنزن مینواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویولنزن شد. وقتیکه ویولنزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویولنزن همان «جاشوا بل» یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین قطعات نوشته شده برای ویولن به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد:
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویولن است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟
به نقل وترجمه از:
Effective club
همواره دو چیز در کنار هم منجر به اتفاق می شوند. یکی استعداد و دیگری بستر مناسب و خوش شانسی موسیقیدانان استخوان درشت روزگار ما در این بود که به هر دو مفتخر شدند. یکی را داشتند و به دیگری برخوردند و نتیجه این برخورد، پیدایش موسیقی منحصر به فردی در تاریخ فرهنگ ایران زمین بود. امروزه این بخت و اقبال کمتر دیده می شود. استعداد فراروان است و بستر مناسب کم و یا اینکه بستر مناسب موجود است و استعداد نیست!!؟
طلوع
احراز مقام اول سنتورنوازی در آزمون باربد و همكاری با گروه موسیقی مرکز حفظ و اشاعه متشكل از پریسا (آواز)، حسین علیزاده (تار)، محمدعلی كیانی نژاد (نی)، داوود گنجه ای (كمانچه) و محمود فرهمند (تمبك) تنها یک روزنه ای برای ورود مشکاتیان به دنیای نوینی بود که معمارش غیر از خود وی کسی نمی توانست باشد. اجراهای بعدی همین گروه در جشن هنر شیراز که با تغییراتی چون علی اکبر شکارچی به جای گنجه ای و مرتضی اعیان به جای فرهمند همراه شد، باز هم نوید دهنده بستری مناسب برای وقوع یک اتفاق مبارک بود.
برخورد با کلام
"رزم مشترک" محصول سال 1356 نقطه آغازی برای متفاوت شدن مشکاتیان است. اگر از وجه حماسی – میهنی این اثر بگذریم، نوع برخورد وی با کلام بسیار متفاوت از هم نسلان و نسل پیش از خود به نظر می رسد. اشکالات تلفیقی و تقطیعی تصانیف عارف قزوینی بر طرف شده اند و کلام با صراحت تمام، عزیزان را به همراهی می طلبد و تأکید می کند که بی رزم مشترک، کارها آسان نمی شود. در این نگاه، شعر و کلام لقلقه زبان نیستند تا به وسیله آن جلوه ای به آهنگ داده شود. بلکه برعکس این آهنگ مشکاتیان است که می بایست جلایی به اشعار غبارگرفته دواوین و دفاتر شاعران معاصر و قدیم بدهد. این تجربه ارزشنمد تقریباً در تمام آثار بعدی اش محفوظ می ماند. گرچه در "آستان جانان" ، "دستان" و "افق مهر" نمود بیشتری دارد. ارزش وجودی شعر در نظرش مغتنم است و اجازه نمی دهد بیان واژگان ادب پارسی به نمایشی تفننی از شعر و موسیقی بدل شود. تنها در یک جا خبط بزرگی می کند که در آنجا به نظر می رسد وی تسلیم جریان بازار شده است. تقطیع شعر حافظ با مطلع "بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم" با صدای علی رستمیان با منطق آهنگسازی مشکاتیان سازگاری ندارد و قابل بخشش نیست.
مضراب های حماسی
موسیقی دوران حکومت پهلوی دوم بنا به شرایط سیاسی اجتماعی، از جنبه های حماسی فاصله می گیرد و روحیه ای لطیف و رومانتیک می یابد. تقیرباً تمام هنرمندانی که پای شان به رادیو کشیده می شود، چنین ویژگی در آثارشان هویداست. آواز ایرانی خیلی زودتر به چنین سرنوشتی دچار می شود و پس از آن شیوه نوازندگی سازها نیز به پیروی از فضای موجود تغییر می کند. زمانه دیگر روحیه سرکش و گاه اشتلم وار آواز قدیم را نمی پسندد. مشخصه ای که هم اینک در آوازهای بومی به روشنی شنیده می شود. در نتیجه، خواندن و نواختن به سمت لطافت پیش می رود و افت و خیزهای برانگیزاننده و حماسی از آن گرفته می شود. اما در این گیر و دار معدود هنرمندانی بودند که این ویژگی موسیقی ایرانی را کم و بیش در سینه های خود محفوظ داشتند. از تارنوازان تنها علی اکبرخان شهنازی میراث دار حماسه نوازی است. گر چه فضای هنری زمان وی، چندان مجالی برایش فراهم نمی کند تا هنرش را عرضه بدارد و او تنها در دو دهه پایانی عمر طولانی اش موفق می شود ردیف های پدر و خودش را به ضبط برساند و همچنین شاگردانی را تربیت کند. اما سنتور با وجود نوازنده قدری چون استاد فرامز پایور همچنان انتظار می کشد تا جوانی از خطه خراسان سر برسد. روح حماسی در مضراب های مشکاتیان جریان می یابد و حتی برخی از ساخته های صبا و پایور را هم بازنوازی می کند. تک های پرقدرت و دراب های فراوان همراه با پرش های زیبا در مضراب زنی های وی، در عمل باعث می شوند تا آثار بازنوازی شده و برگرفته از صبا و پایور، رنگ دیگری پیدا کنند.
دوصدایی در تکنوازی
در کوک بم ترین سیم سنتور دست می برد و آن را تقریباً دو پرده پایین تر کوک می کند. همین تغییر به ظاهر کوچک رنگ نواخته هایش را عوض می کند و در طور چند دهه نوازندگی عملاً به یک نشان ویژه برای مشکاتیان تبدیل می شود. کوک جدید، امکان نوعی از دوصدایی را برای سنتور فراهم می کند که تا پیش از آن محسوس نبود. از طرفی سرعت مضراب هایش به حدی زیاد است كه در نواختن برخی قطعات، شنونده احساس می كند صدای دو سنتور را می شنود.
بی قراری در ملودی سازی
روال آهنگسازی، نوازندگی و خوانندگی در موسیقی کلاسیک ایرانی بر این استوار است که در یک فضای مشخصی از فواصل موسیقایی به هنرنمایی بپردازند. برای مثال در دستگاه شور، سه گاه، همایون، ماهور، چهارگاه و غیره بیاغازند و به انجام برسانند. البته گاه بنا به ذوق و احتمالاً ضرورت از دستگاهی به دستگاه دیگر می روند ولی این مسئله در موسیقی ایرانی کم رونق است و همانند موسیقی عربی به یک اصل مسلم نمی ماند. در این میان مشکاتیان رویه ای متفاوت در پیش می گیرد. از سویی ساخته ها و نواخته هایش به شدت رنگ و بوی ایرانی دارد و در عین حال هر چند دقیقه یک بار، سری به مقام های دیگر می زند تا در پایان بر مقام آغازین فرود آید. دورگردانی یا به قول فرنگی ها مدولاسیون در آهنگسازی و نوازندگی مشکاتیان یک جهش به نظر می رسد. چه اینکه پیش از وی هم اگر دورگردانی صورت می گرفت، عموماً در سازهایی غیر از سنتور رخ می نمود. از شاخص ترین آثار وی در این خصوص می توان به "افق مهر" با صدای زنده یاد ایرج بسطامی و "مقام صبر" با صدای علیرضا افتخاری اشاره كرد.
سنتور، یک گام به پیش
واژه های ساز ناقص و ساز کامل در فرهنگ موسیقی ایرانی نا آشنا نیستند و همواره محل مناقشه اند. در اصطلاح، ساز کامل به ابزاری گفته می شود که بتوان با آن تمام و یا بخش بزرگی از قطعات موسیقی مربوطه را نواخت. برای مثال پیانو سازی کامل برای بیان موسیقی کلاسیک غربی است یا اینکه تار سازی کامل برای بیان موسیقی ایرانی است. بر این اساس ساز سنتور از قدیم یک ابزار ناقص برای بیان کامل موسیقی ایرانی عنوان شده است. زیرا به طور معمول یک یا دو دستگاه را می توان با آن نواخت و برای نواختن سایر آهنگ های موسیقی دستگاهی می بایست کوک ساز را عوض کرد که در یک اجرای صحنه ای عملاً امکان پذیر نیست. اما پرویز مشکاتیان می گوید "ضعف نوازنده را نباید به حساب عیب ساز گذاشت". بنابراین تمام توان خود را به کار می بندد تا شاید بخشی از اتهام ناقص بودن سنتور را بزداید. این تجربه گرانسنگ در اثر منتشر نشده "قاصدک" با اشعاری از اخوان ثالث و صدای محمد رضا شجریان عملی می شود. گر چه همزمان یا کمی پیش از وی، زنده یاد منصور صارمی هم در کار مشترکی با شجریان تحت عنوان "همایون مثنوی" تجربه ای دیگر را به ثبت رساند.
بومی با رنگ ملی
پرویز مشکاتیان یک موسیقیدان از نوع ردیف دستگاهی است و کمتر شنیده ایم که با موسیقی بومی ایران شناخته شود. با وجود این و علی رغم این که خاستگاه قومی اش، پارسی است، تعلق خاطری به موسیقی بومی اقوام ایران و مشخصاً منطقه خراسان دارد. منتهی این تعلق خاطر را نه در گفتار و نوشتار و پژوهش و تحقیق، بلکه در حوزه آهنگسازی به شکلی بسیار مستتر مشاهده می کنیم. قطعه پر شور و حرارت "خزان" که به صورت گروه نوازی در اثر "مژده بهار" شنیده می شود، ترکیبی از نغمات تغییر یافته بومی و نغمات زائیده ذهن آفرینشگر اوست. در ابتدا با انگاره ای برگرفته از "مقام الله" تربت جام شکل می گیرد و در لایه های میانی سری هم به موسیقی کرمانج های شمال خراسان می زند. اما کلیت کار جلوه ای بومی ندارد و همچنان فضای موسیقی دستگاهی را در ذهن شنونده جاری می کند.
*****
شخصیت چند لایه فرهنگی و هنری و اجتماعی مشکاتیان این امکان را فراهم آورده است تا وی صرفاً یک نوازنده و یا آهنگساز خوش ذوق نباشد. مطالعات پیرامونی و نگاه سیاسی اجتماعی اش به پیرامون، از او چهره ای فراتر از یک موسیقیدان ساخته و جالب اینکه غالب این جلوه ها را از طریق دو مضراب سنتورش به نمایش گذاشته است. گر چه گهگاه ناخنی بر سیم های سه تار می زند و نوشته ای را قلمی می کند و یا صحبتی را از تریبونی عنوان می دارد ولی مشکاتیان عصر ما همان است که از دومضرابش جاری است.
/Winter/1/Winter%203%20(%20www.wall-paper.blogfa.com).jpg)
هیاهوی سکوت
رضا روحانی:آهنگساز و پیانو
کورش بابایی:کمانچه
دارا دارایی:گیتار باس
همایون نصیری:پرکاشن
برداشت از آلبوم هیاهوی سکوت
« با احترام در پاسداشت از زحمات استاد جلیل شهناز »

.jpg)
پیش درآمد شور
فرامرز پایور
نت پیش درآمد شور
گردآوری و آوانگاری
علیرضا جواهری
پس از دو سال و اندی اولین اثرشخصی من با نام آوای کوهستان که با همکاری دوست هنرمند توانا آقای محسن بدری ضبط گردیده بود را با تلاش ومشکلات فراوان به چاپ رساندیم. محتوای کار بر اساس تمهایی ازموسیقی غنی کٌردی است و نگرشی متنفاوت به ساز کمانچه و سازهای همراهی کننده و به قولی ریتم و کوبه یی بوده است. جالب اینکه در همان اوایل مدیر محترم و هنر دوست شرکت فرهنگی هنری آوای باربد طی قراردادی قول چاپ و پخش آن را تا پایان سال 85 دادند. طنز دردناک از همین جا آغاز گردید. ما برای دریافت مجوز در میدان سلیقه های شخصی آقایانی قرار گرفتیم که مسئولیت صدور اجازه انتشار آثار صوتی موسیقی را عهده دارند. در ابتدا در زیر متن برگشتی نوشته بودند: اجرای کمانچه از سنتها فاصله گرفته، از ردیف موسیقی ایرانی نیز استفاده نگردیده است و... گرچه با دفاع و تلاش خویش توانستم مجوز انتشار اثر را دریافت نمایم. خوب در اینجا نیازی نمیبینم که به آقایان با دیدگاههای بسته شان خرده بگیرم که بر خلاف تمام دنیا سالهاست برای بر روی سن رفتن و چا پ آثار هنری باید اجازه وامضاء ازایشان گرفت. در اینجا موضوع مهمتر لغو جواز کار شرکتی چون آوای باربد است که پیشینهی چندین سالهاش در زمینه چاپ آثار متفاوت هنری است و کیفیت و سطح کارش بر همهی ما روشن م. در ادامه ذکر مینمایم در همان دوره پروانه کار آن شرکت به مدت سه ماه از حرکت باز ایستاد و در سال گذشته نیز تا به امروز به کلی فعالیت چاپ آوای باربد لغو گردیده است. خوب پر واضح است ضرر و زیان بیشتر این حرکت وزارت ارشاد در سلب فعالیت آوای باربد بیشتر متوجه افرادی است که آثارشان مدتها در نوبت و لیست چاپ آن شرکت قرار داشته است.آیا وزارت ارشاد که خویش را در تمامی امور هنرمندان سهیم میداند حاضر به رفع این مشکل خواهد بود؟ سالهاست که بدین روال به بی توجهی سازمانهایی که خود را بانی دفاع از حقوق هنرمند میدانند عادت کردهایم. آیا باز نگاهداشتن یک شرکت فعال از فعالیت و عدم توجه به مشکلات و آثار و پیامدهای این حرکت، در پیشرفت و دفاع از هنر ناب ایرانی است؟ چه کسی خویش را پاسخگو میداند؟ به هرحال جوانانی که خویش را در گیر باندهای هنری ننمودهاند و در مناسبات رایجی که در جامعه نابسامان هنری ما جاری است شرکت نکردهاند! باید محکوم به تنهایی ومواجه شدن با مشکلاتی اینچنین باشند چراکه در میان این باندهای هنری وارد نشده و برای دریافت یک مجوز، چاپ یک آلبوم و اجرای برنامه تن به هر خفتی ندادهاند. به ناچار پس از دو سال و نیم انتظار با سختی و مرارت فراوان توانستیم اثر خاک گرفته خویش را بدون هیچ حمایتی به چاپ برسانیم در اینجا متن pdf دو نامهی درخواست و فسخ قرار داد خود را با شرکت فرهنگی هنری آوای باربد که توسط مدیریت آن به مرکز موسیقی نوشته شده را به تایید گفتههای خویش ضمیمه متن نمودهام. در پایان تاسف ما باقی است که سالهاست سازمانی چون وزارت ارشاد اسلامی بیشترین وقت خویش را صرف مسایل حاشیهای نموده و هرگز خویش را مسئول حل مشکلات هنرمندان ندانسته و همواره با عملکرد غلط سدی در برابر فعالیت هنرمندان بوده است و پٌر افسوس که هنرمندان ما نیز دراین گونه سختیها خویش را سهیم ندانسته و همواره کنار کشیدهاند...
| گروه چکاد با حضور هنرمنداني همچون هوشنگ فراهاني، عليرضا جواهري و سالار عقيلي در کنگره جهاني شمس تبريز برنامه اجرا ميکند. |
|
خبرگزاري ميراث فرهنگي_فرهنگ وهنر_به مناسبت کنگره جهاني شمس تبريزي گروه چکاد به همراهي "سالار عقيلي" در 5 و 6 آذر در خوي و تبريز به اجراي برنامه مي پردازد.
به گزارش CHN در اين کنسرتها که به همراهي آواز "سالار عقيلي" است، قطعاتي از "هوشنگ فراهاني" در دستگاه سه گاه و آواز دشتي اجرا ميشود.
علاوه بر عقيلي که به عنوان خواننده مهمان چکاد در اين اجرا حضور دارد، "هوشنگ فراهاني" همراه با تار و سه تار، "عليرضا جواهري" با سنتور، "فرهاد زالي" با ني، "فرشاد صارمي" با کمانچه، "يعقوب نوروزي" با بربط، "احمد مستنبط " با تنبک و "افشين خلج " با دف اين کنسرت را اجرا ميکنند.
گروه چکاد پس از برگزاري اين برنامه، کنسرت هايي را در شهرهاي شيراز و قونيه برگزار خواهد کرد. |
به گزارش خبرنگار موسيقي فارس، آواي برگريزان كه شامل قطعاتي براي سنتور است، پيشتر توسط نوازنده آن محسن غلامي نواخته و توسط انتشارات چهارباغ منتشر شده بود، اكنون كتاب نت آن در بازار موسيقي منتشر شد.
اين كتاب كه نتنگاشته آلبوم صوتي آن است، شامل قطعاتي چون سحرگاه ضربي شور انتظار رويا ،نوا،چهار مضراب شور و ...است.
بنابراين گزارش،كتاب آواي برگريزان توسط محسن غلامي و با همكاري عليرضا جواهري به نت درآمده است كه پرويز مشكاتيان نيز نظارت كيفي اثر را به عهده داشته است.
كتاب «آواي برگريزان» در 1200 نسخه و با بهاي 2800 تومان منتشر شده است.
| کنسرت موسیقی سنتور و کوارتت زهی با نوازندگی سیاوش کامکار 23 و 24 آبان ، ساعت 19 در سالن رودکی اجرا می شود. | |
|
سیاوش کامکار نوازنده سنتور با اعلام این خبر در توضیح کم وکیف برگزاری این کنسرت به خبرنگار مهر گفت : بخش نخست این کنسرت به تکنوازی سنتور وبخش دوم به کوارتت زهی و سنتور اختصاص دارد. وی در ادامه با اشاره به قطعات این کنسرت گفت : اجرای قطعات این کنسرت دردستگاه خاصی نیست بلکه مدلاسیونی از گام های مختلف از ساخته های خودم است و قرار است قطعات "باغی در صدا" ،"بارانه" از ساخته های (پشنگ کامکار) و "ساده رنگ" با کوارتت زهی و سنتور و همچنین دو قطعه دیگر با تم های کردی و شیرازی تنها با کوارتت زهی اجرا شود. پدرام و پانیز فریوسفی نوازنده ویلون ، میثم مروستی "ویولا" و آیدین احمدی نژاد "ویلنسل" از جمله نوزانده هایی هستند که با سیاوش کامکار همکاری دارند. |

گروه«آواي رود» دانشكده موسيقي دانشگاه هنر به سرپرستي بهزاد انصاري وخوانندگي اميرحسين كاوه...
در روزهاي پانزدهم، شانزدهم وهفدهم آبان ماه سال جاري درفرهنگسراي هنر(ارسباران) به اجراي كنسرت مي پردازد.
به گزارش روابط عمومي دانشگاه هنر اعضاي اين گروه كه همگي از دانشجويان ودانش آموختگان دانشكده موسيقي دانشگاه هنر هستند، اين برنامه را دردو قسمت اجرا خواهند كرد: بخش نخست اين كنسرت در دستگاه همايون با آثاري از بهزاد انصاري ، سهيل امين زاده وچاوش اسكندري خواه با اشعاري از شفيعي كدكني ، حافظ و سعدي اجرا مي شود و بخش دوم آن نيز در دستگاه چهارگاه با آثاري از امير حسين اسلامي ، حميد متبسم ، حسين خوش چهره ، چاوش اسكندري خواه و سهيل امين زاده با اشعاري از فردوسي وعليرضا شجاع پور خواهد بود.
براساس اين گزارش اعضاي گروه آواي رود را بهزاد انصاري (تار)، چاوش اسكندري خواه (تار)، سياوش كاوه (كمانچه)، آزاده احمدي(عود)، نازنين بازرگاني (سنتور)، پويا لقايي (رباب)، حسين خوش چهره (ني)، شايان يزدي زاده (تنبك)، ارشاد واعظ تهراني (دف)، سولماز بدري (همخوان) و اميرحسين كاوه (آواز) تشكيل مي دهند.
شايان ذكر است فرهنگسراي هنر(ارسباران) در سيد خندان خيابان جلفا خيابان ارسباران واقع است.
تصنیف سوخته بال
آهنگساز:نوید دهقان
شعر:مهدی اخوان ثالث
جمشید عندلیبی(نی)محمد فیروزی(عود)مجید اخشابی(سنتور)علی خشتی نژاد(تار-بم تار)شهرام غلامی(عود)پژهام اخواص(تنبک)نوید دهقان(کمانچه-قیچک)
برداشت از آلبوم بی گاه
بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش
بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی
چندی پیش نامه ای خطاب به بهمن رجبی در برخی سایت ها و وبلاگ ها منتشر شد که نویسنده پس از طرح سوالاتی منتظر جواب از طرف ایشان برای درج در وبلاگشان شده بود. در پی منعکس نشدن جواب بهمن رجبی در وبلاگ مذکور ، جوابیه وی را در سیاه مشق ملاحظه می فرمایید!
خلاصه مطلب اینکه نویسنده نامه ایرادی دارند مبنی بر اینکه چرا آقای رجبی متن بروشور سی دی گفت وگوی چپ و راست را از خود نمی دانند و مدعی بودند که این نوشته به خط ایشان موجود است اما در فایل پی دی اف به ترتیب مطالب زیر را مشاهده می کنید:
1- اصلاحیه بهمن رجبی برای نشریه گزارش موسیقی
2-نامه ایشان به موسسه ماهور ( که بعدها با اضافه شدن 9 خط دیگر به عنوان مقدمه در کتاب آقای یداللهی استفاده شده است )
3- دستنویس آقای یدالهی برای معرفی خودشان و اصلاح و امضای بهمن رجبی برای استفاده در بروشور سی دی
4- صفحات مقدمه کتاب آقای یدالهی که همان متن نامه بهمن رجبی به ماهور است همراه با اضافاتی
شرط ادب و اخلاق این بود که نویسنده نامه به بهمن رجبی جواب وی را نیز منتشر می کردند که متاسفانه بر سبیل اخلاقی خویش چنین موردی را ندیده اند . و اگر من نویسنده نامه بودم جملاتی مبنی بر تشکر از بهمن رجبی و مقام والای ایشان را در پانویس به مرور زمان حذف نمی کردم !

عکس از جواد بیژنی
**یک صدای زیبا می شنوم**
همنوازی سه بالابان
محلی قدیمی شور
حسین حمیدی
بالابان، ساز بادي چوبى دو زبانه به شكل استوانه و از خانوادة ناي و سُرنا. اين ساز را به اختلاف قسمى سرنا و كرنا و شبيه شيپور بزرگ1 ( لغتنامه... )، شبيه نىلبك با 6 سوراخ انگشتى و يك زبانة 11 سانتىمتري (شهميري، 22)، شبيه سرنا با يك زبانة پهن (ذكاء، شم 8)، همانند ساز باستانى نَرمه ناي و دوزبانه (منصوري، 61، 79)، همچنين سازي با 7 سوراخ انگشتى و يك سوراخ شستى و دو زبانه به درازاي 6 سانتىمتر ( ايرانيكا، )، III/569 يا با 8 سوراخ انگشتى و يك سوراخ شستى و زبانهدار (صدري افشار، 160؛ نيز نك: ملاح، 91) نوشتهاند.
اختلاف در اندازة تنه و شمار سوراخهاي بالابان و بىزبانه يا يك زبانه و دو زبانه بودن آن، اگر ناشى از اشتباه نويسندگان در شناخت بالابان نباشد، به تنوع ساخت و بزرگ و كوچك بودن اين ساز در حوزههاي جغرافيايى - فرهنگى گوناگون و شيوة ساختن آن به شكل نى يا سرنا مربوط مىشود (بلوكباشى، 225).
به طور كلى، ساختمان اين ساز از چند بخش تشكيل يافته است: نخست، تنة استوانهاي يا لولهاي شكل ساز كه آن را از چوبى سخت، مانند چوب توت، گردو ( ايرانيكا، همانجا)، شمشاد يا خيزران (ملاح، 92) به طول 30 تا 40 سانتىمتر و قطر 5/1 سانتىمتر مىسازند؛ دوم، زبانة ساز كه دو تيغه يا دو لبه و از نى است و از اين رو، به نى و قَميش (يا قاميش، لفظى تركى به معناي نى) شهرت دارد؛ سوم، پوكة فلزي استوانهاي شكل كوچكى كه يك سرش با خَرَك به زبانه و سر ديگرش به تنة ساز مىپيوندد (نك: همانجا).
پيشينه: بنابر اسناد و مدارك در دسترس، نوعى ساز بادي از خانوادة نى و سرنا دستكم از سدههاي نخستين دورة اسلامى در ايران شناخته شده بوده، و در ميان مردم بخشهايى از اين سرزمين به كار مىرفته است. زمخشري (د 538ق/1143م) يَراعه، يك نوع ساز بادي عربى را «نى، ناي، سرناي، ناينى، بلبان» معنا و معرفى مىكند (1/300). حدود 300 سال پس از او، عبدالقادر مراغى، موسيقىدان بزرگ ايرانى (د 838ق/1335م) در جامعالالحان در شرح «آلات ذوات النفخ» از «ناي بلبان» يا «نايچة بلبان» در ردة سازهاي بادي نيين نام مىبرد و در وصف آن مىنويسد: «آن را با سرنا نسبتى باشد در حكم و اِدمان سرنا بدان كنند و آن را آوازي باشد ليّن و حزين» (ص 208، نيز نك: مقاصد...، 135).