رقص چوب(اردشیر کامکار)
قطعه رقص چوب(برداشت از آلبوم ناشکیبا)
از اینجا دانلود کنید
نت رقص چوب
آوانگاری:محسن غلامی
از اینجا دانلود کنید
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:21 توسط سیاه مشق
|
پریشب راپورتچی از پلیس خفیه آمده ، یک فقره راپورت آورده ، عرض کرد : قبله ی عالم به سلامت ! گویا میرزا محمد رضا خان لطفی به اتفاق میرزا محمد خان قوی حلم تمبک چی ، یک خیالات شومی در سر داشته ، می خواهند رعایای دارالخلافه را سر کیسه کنند . مردک تار زن ، مبالغ گزاف از رعیت جماعت گرفته تا یک نمایشی در قریه ی نیاوران راه بیاندازد ! رعیت ندید بدید هم هر چه مال و منال داشته از صندوقچه ها در آورده ، آن عده هم که نداشته اند ، دار و ندار فروخته ، بلیط ابتیاع کرده بلکه نمایش میرزا را به رای العین رویت کنند ! فرمودیم این میرزا محمد رضا خان لطفی دیگر کیست ؟ مجدد عرض کرد : مردک ازقدیم الایام مطربی می کرده ، لکن به واسطه ی میل وافر به سیاحت ، به ممالک فرنگ عزیمت ایضا در بلاد خوش آب و هوا ، اقامت طویل المدت داشته است . آن طور که نزد عوام شایع شده چند صباحی هم در اتازونی به جنگل ها پناه برده و مثال جوکی های هند ریاضت کشیده ! مردک به مجرد استخلاص از جنگل ، یک قیافه ی خاصی به هم زده ، مثال دراویش لباس سپید به تن کرده ، کشکول و تبرزین به دست گرفته، هو هو کنان گرد ولایات اتازونی گشته است ، لکن در همان ایام از تربیت مطرب هیچ غفلت نکرده ، فی المثل ، زویا خاتون نام را مشق بسیار داده است ! بعد که زویا خاتون فنون مطربی را به کمال فرا گرفته ، میرزای عاقبت اندیش من باب احتیاط اتازونی را ترک ، به ممالک یوروپ عزیمت و مکرر بساط مطربی راه انداخته . فرنگی جماعت هم که شیفته ی این قسم اطوار و اعمال محیر العقول ، مال بسیار به پای میرزا ریخته و موجبات ترقی مادی او را مهیا کرده . با این اوصاف ، یک چند وقتی است به واسطه ی کهولت سن ، دست اهل و عیال را گرفته ، بی صدا به مملکت بازگشته و در دارالخلافه اقامت گزیده است ! فی الحال هم یک مکتب خانه ای موسوم به میرزا عبدالله مفتوح و مشق مطربی می دهد ، مردک راپورتچی آن قدر گفت که آخر سر دیدیم از شدت کنجکاوی در شرف موت هستیم ! فی المجلس اتابک را خوانده ، فرمودیم قصد عزیمت به نیاوران را داریم ........دیروز یک مانده به نماز مغرب و عشا ، به اتفاق اتابک در لباس مبدل راهی قریه ی نیاوران شدیم . دو از شب گذشته به آن جا رسیدیم . محشری به پا بود و جمعیت همین طور موج می زد ! لکن احدی بی اذن ، اجازه ی دخول نداشت ! از بخت مساعد ، اتابک پیش تر ، به جهت بازدید ما از نمایش مطربی ، بلیط ابتیاع کرده بود ! با هر جان کندنی بود داخل شدیم ! یک مکان مصفا ئی بود پر از دار و درخت . خوب که دقت کردیم دیدیم بر سر درختان همه قسم پرنده نشسته . با چشم مبارک خویش یک فقره جغد هم رویت کردیم . ناغافل فرمایش قدما خاطرمان آمد که جغد شوم است . قدری مشوش شدیم . محض احتیاط آیت الکرسی خوانده به خویش فوت بسیار کردیم ! جلوتر که رفتیم دیدیم گماشته های میرزا به امر آقای خود ، یک سری صندلی تنگ هم چیده اند ، آن جا بود که فهمیدیم این میرزای ناقلا خوب فکرش کار می کند ! بی انصاف از یک وجب جا هم نگذشته بود . اتابک به مزاح عرض کرد: با این اوضاع ، امور خیر به وفور حادث می گردد . مردک تار زن خواسته هم دنیا را داشته باشد و هم آخرت ! محفل که خودمانی ترباشد ، باب مفارقت مفتوح بوده ، خیلی ها با هم آشنا ، بلکه فامیل می شوند ! میرزا هم حکما از دعای خیر بی نصیب نمی ماند ! ما که کلافه بودیم ، اصلا به روی مبارک خویش نیاوردیم ! مزاح اتابک را از این گوش شنیده از آن گوش بدر کردیم ! به اتابک فرمودیم جلو افتاده راه باز کند تا به نمره ی صندلی خویش برسیم ! با هر فلاکتی بود ، با تنه و مشت و لگد رعیت را تارانده ما را به نمره ی صندلی راهنمائی کرد ! وقتی نشستیم ، انگار دنیا را به ما داده بودند . راست گفته اند که این جور راه پیمائی ، کم از عذاب جهنم ندارد ! مستقر که شدیم ، عهد کردیم از جای مبارک تکان نخوریم مبادا دیگری جایمان را بگیرد ! قدری که گذشت ، از سر کنجکاوی ، یک نگاهی به دور و بر خویش انداختیم ! دیدیم محفل انسی بر پا شده که نگو و نپرس ! همه قسم تنقلات به وفور موجود است ! نسوان بزک کرده ، تخمه هندوانه ی بو داده شکسته ، قطاب و پولکی میل کرده ، سخت گرم گفتگو بوده ایضا زیر چشمی مراقب اوضاع هستند ! آقایان هم قلیان و چیق کشیده ، خاطره ی نا جور تعریف می کنند ! حوصله ی خلائق داشت سر می رفت که میرزا با سلام و صلوات داخل شد ! مردک لباس سپید درویشی به تن کرده ، یک تسبیح شاه مقصود اعلا به گردن انداخته بود . جماعت به پا خواسته ، سخت تشویق کردند .خیلی ناراحت شدیم ! توی دلمان گفتیم : ای میرزا محمد رضا خان نامرد ! قاپ رعیت جماعت را می دزدی ؟ صبر کن آب ها از آسیاب بیفتاد ! نشانت می دهیم ! لکن برای این که با جماعت هم رنگ باشیم ما هم بسیار کف زدیم ! میرزا محمد رضا خان لطفی نزدیک آمده ، به جهت احترام به مردم ، تعظیمی کرد . لکن مثال افراد الکن ، لام تا کام چیزی نگفت ! بعد هم به اتفاق میرزا محمد خان قوی حلم تمبک چی ،عقب عقب رفته ، چهار زانو نشسته ، کوک ساز خویش را امتحان کرد . با این حال معلوم بود خیالی در سر دارد ! دستی به محاسن سفید خویش کشیده ، انگار که دارد فکر می کند ! جماعت هم سکوت اختیار کرده ، همین طور زل زده بودند به اعمال میرزا و نوچه ی تمبک چی اش . یک هو دیدیم مردک ، دیوان خواجه ی شیراز را بدست گرفته . توی دلمان گفتیم : جل الخالق ! این دیگر چه قسم اطوار است ؟ مطربی کجا و تفال به دیوان خواجه ی شیراز کجا ؟ جماعت هم مثال ما ، سخت حیرت کرده ، چشم از مردک بر نمی داشتند ! دیدیم میرزا محمد رضا خان دارد یک چیزهائی می گوید ! اول گمان بردیم چهار قل می خواند به جهت دفع بلا و چشم زخم ! لکن زود به خطای خویش واقف شدیم ! مردک با یک سوز و گداز خاصی از خواجه ی شیراز مدد گرفته ، بلا انقطاع این جملات را تکرار می کرد : ای خواجه ی شیرازی ! نه شوخی و نه بازی ! تو را به شاخه نباتت راست بگو ! همین طور که زیر چشمی دیوان خواجه را می نگریست ، کتاب را باز کرده ، لبخند ملیحی به لب آورده ، نگاه عاقل اندر سفیه به جماعت انداخت . بعد هم به طرفه العینی شروع کرد به نواختن تار . یک جوری ساز می زد که یعنی فی البداهه به ذهنش خطور کرده است !! لکن برایمان اظهر من الشمس بود که به نهایت زرنگی کرده و یک غزلی از خواجه ی شیراز را ، پیش تر ، نشان زده ! ( این طور که امروز راپرتچی راپرت آورد ، وقت نماز صبح ، میرزا به یک دو تن از نزدیکان گفته ، نذر شاه عبدالعظیم کرده و از آقا خواسته پیش چشم خلائق ، آبرو داری کند ! لکن به واسطه ی ضعف ایمان ، خوف داشته ، مبادا آن غزلی که سه ماه آزگار در خفا با میرزا محمد خان قوی حلم تمبک چی مشق کرده ، نیا ید و ماجرا ختم به خیر نشود ! حالا هم چون آمده باید به پا بوس آقا رفته ، نذرش را ادا کند !) الغرض ، مردک ، همان طور که تار دستانش بود شروع کرد به خواندن آواز ! این طور که دستگیرمان شد ، این هم از دولتی مرحوم والده ی مکرمه ی میرزا به یادگار مانده ! بس که پیرزن قربان صدقه ی یکی یک دانه اش رفته و از صوت محمد رضای خویش ، پیش در و همسایه تمجید کرده ، امر برمیرزا مشتبه شده که شش دانگ صدا دارد ! چه می دانیم ؟ لابد این هم از بخت سیاه ما بوده که پول زبان بسته را بدهیم و ازصدای ناجور میرزا سخت شکنجه ای شویم ! فی الواقع خلائق هم بدتر از ما ، بسیار در عذاب بودند ، بندگان خدا دست ها را روی گوش گذاشته و چشم ها را بسته ، دائم از رب العالمین طلب آمرزش می کردند ! میرزا استغاثه ی مردم را استماع کرده لکن هیچ به روی خویش نیاورده ، همچنان یک نفس می تازاند ! جماعت که دیدند دعا هیچ افاقه نمیکند ، زیر لب یک چیزهائی می گفتند که انسان شرم دارد از بیانش ! این موقع بود که صدای جغدی که رویت کرده بودیم در آمد . معلوم بود حیوان سر ذوق آمده گمان برده مثال بلبل یک صدای خوشی دارد ! نمی دانیم از صدای میرزا بود یا جغد که مو به تنمان سیخ شد . فی الواقع دو خوانی میرزا و جغد چنان خوفی در دل مان انداخت که نگو و نپرس . ناغافل به یاد روز جزا افتادیم . محض احتیاط فی الفور از گناهان خویش توبه کردیم ! سوال و جواب آواز میرزا و جغد یک ریز ادامه داشت .گویا هر کدام می خواستند ، روی آن دیگری را کم کنند ! الغرض ! نمی دانیم از کثرت استعمال دخانیات بود یا چه ؟ که میرزا از خر شیطان پائین آمده ، کار را به آخر رساند ! جغد هم که دید میرزا از خر شیطان پائین آمده خاموش شد ! تا آمدیم نفس راحتی بکشیم و خدای سبحان را شکر کنیم ، مردک رفت سراغ سه تار ! بی انصاف از مروت که بوئی نبرده بود ! چنان سه تار می زد که یاد بدهکاری هامان ، به دولتین روس و انگلیس افتادیم . بغض گلوی مبارکمان را گرفته ، با یک حال نزار ، سر روی شانه ی اتابک گذاشته ، چیزی نمانده بود ، ها ی های گریه کنیم . خلائق هم بد تر از ما ! گفتیم الان است که یک چند نفری از کثرت یاس ، انتحار کرده ، آن عده هم که می مانند ، آشوب راه بیاندازند ! میرزا که دید هوا پس است ، یک هو ، کمانچه بدست گرفت ! مطرب جماعت هم برای خود عالمی دارند ! از در دروازه رد نمی شوند ، از سر سوزن می گذرند ! این همه هنر در یک شب ؟! از برای چه ؟؟ کمانچه کشی میرزا هم از آن کار ها بود ! فی الواقع حدس می زنیم ، به واسطه ی کدورت هائی که از ایام ماضیه میان میرزا وجماعت کمانچه کش وجود داشته ، می خواسته به این طریق ، حساب کار، دست کمانچه کش های دارالخلافه بیاید . این طور که اتابک آهسته در گوشمان گفت ، مردک تار زن ، بعد از مراجعت از فرنگ ، از تمام کمانچه کش ها ایرادات اساسی گرفته ، که هیچ نمی دانند و معلوم نیست کجا مشق مطربی گرفته اند! لکن کمانچه کش ها ، انگار نه انگار که هجمه ای واقع شده ، در قبال در افشانی میرزا سکوت اختیار ، ابدا به روی خویش نیاورده اند ! مردک هم که خود را اعجوبه ی دهر می داند ، حرصش گرفته ، به سراغ سایر مطربین رفته بلکه آنان را تادیب کند ! قدری دلمان برایش سوخت ! فی الواقع معلوم بود مردک ، دل پری از روزگار دارد ! آن قدر نواخت و نواخت که از کثرت عمل ، نفسش به شماره افتاد ! بیچاره محمد خان قوی حلم تمبک چی که هر چه می کرد به گرد محمد رضا خان لطفی نمی رسید ! میرزا که کمانچه نوازی رابه آخر رساند ، یک جور خاصی به مردم نگاه کرد که یعنی ما این طور اشخاصی هستیم ! بعد هم با یک اطوار خاصی کمانچه را به کناری پرت کرد . طوری که کمانچه کش های دارالخلافه که هیچ ، اگر شیر هم بود زهره اش آب می شد ! خلائق از این عمل میرزا خوف کرده ، مثال بید مجنون می لرزیدند . مردک هم که تازه سر حال آمده بود برای آن که مجلس یک رونق دوباره ای بگیرد شروع کرد به نواختن دف ! زور بازوی زیاد این حسن ها را هم دارد ! جماعت که گوئی از برای یک چنین نمایشی جمع شده بودند بلا انقطاع تشویق کردند . از این طرف میرزا محمد رضا خان دف می زد از آن طرف بعضی مردم کف زده ، بعضی دیگر با انگشتان دو دست و آنان که ماخوذ به حیا تر بودند یک دستی بشکن می زدند ! خلاصه یک بساط عیش و طربی مهیا شد که نگو و نپرس ! ما که به عمر خویش یک چنین مجلس انس و الفتی ندیده و نشنیده بودیم . یک نیم ساعتی که به این منوال گذشت ، مردک دف را پائین آورد . لکن جماعت بالجمله از میرزا خواستند مجدد دف نوازی کند . میرزا هم تا دید مردم از وی چیزی خواسته اند ، لج کرده و به پا خواست ! یعنی نمایش تمام شده ! بروید پی کارتان ! با اعلام اتمام نمایش مطربی، رعیت جماعت که به واسطه ی شمایل و اطوار میرزا ، خوف بسیار در دل داشتند خاموش شده ، به طرفه العینی راه دارالخلافه را پیش گرفتند ! معلوم بود مردم مانده اند که چطور فریب پروپاگاند میرزا را خورده ، این طور پول زبان بسته را بی جهت تلف کرده اند ! خوب شد بودیم و به رای العین دیدیم که چطور می شود یک شبه ره صد ساله رفت ! مگر ما چه کم از میرزا محمد رضا خان داریم ؟ این بار به وقت تنگ دستی ، محال است سراغ دولتین روس و انگلیس برویم و دست جلوی اجنبی جماعت دراز کنیم ! به اتفاق اتابک یک نمایش مطربی راه انداخته ، حکما به همه جا خواهیم رسید !
نیما شراره
فرستنده:artwoofer@yahoo.com
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:24 توسط سیاه مشق
|
پس از نوشتن مطلبی در باب از بین رفتن حس در موسیقی ایرانی (با نقصهایش)، شب پیش افتخار پیدا کردم به کنسرت یکی از دوستان عزیز بروم. همان داستانی که در نوشته اول اشاره کردم، در این برنامه هم کاملا محسوس بود. در این برنامه دوستان غیر ایرانی بسیاری بودند. از دوستان موسیقیدان بسیاری شنیده ام که آنچه ما از موسیقی حس میکنیم، غیر ایرانیان حس نمیکنند، که البته تا حدودی صحت دارد. اما دیشب افتخار آشنائی با کسی را داشتم، که مطمئنم اگر استادان و موسیقیدانان عزیز مقاله ای را که این دوست برای من فرستادند را بخوانند،حتما در کارشان تجدید نظر خواهند کرد
فراز مینوئی
This oft-repeated phrase— cited to Wm. Shakespeare— is usually misquoted in America as « Music hath charms to soothe the savage beast.» And, why ever not? This popular expression certainly holds true of us all in the human family, where music is concerned. Nothing else has such power to reach us, in the marrow of our being, as does music. It infiltrates our souls physically; it moves our hearts. It dreams us!
Despite our lack of knowledge of other cultures, their musics can transcend those details, particularly if the music is being played or sung with artistry. By this, I mean that the piece being played must first
deeply move and touch its interpreter—with the comprehension and the skill to both restrain and to convey it to its listeners, within its own traditional forms of expression.
own
One does feel it in the body. The intellect is a fine instrument in its own field, but when outside its field, it becomes a meddlesome trespasser. Whilst absorbed in Persian music—be it classical or folkloric, I shut my eyes and let the music take me up and away into itself. It meanders close always to the sacred. Listening to Persian music in dreamtime, while knowing little about it, I can, nevertheless, feel something about its natal culture—despite the fact that American [folk] music is less about dreamtime than about its being on a butcher’s counter to be chopped into equal pieces. Time in the
Persian culture is dreamy, meandering, sensual as a daf’s waves, complete. It values the soft unfolding of time, itself, as being beyond time. When an ensemble isn’t in its own music, our bodies tell us that it is on «automatic pilot» instead.
We lose interest; the mind buzzes and resounds with myriad thoughts. We cannot enter the music nor can it enter us. As an audience, we become co-conspirators. Last evening, at Berkeley’s music club-cum-coffeehouse, Freight and Salvage, my body notified me of the precise moment that the usually-sublime musicians became distracted, bored, tired: when it flattened into the linear; and the music fell to earth. No more highs and lows; profundity is missing-in-action, along with our emotions.
A Kurdish song metamorphoses into one of pure Persian provenance; the daf is played on its hard edge, banging towards show-business spectacle. The usually sublime singer pushes his voice as if to hide his indifference, fear, or exhaustion. It loses the shivering, the subtleties, the great leaps of faith; his faith in us and in our discrimination. The tar player becomes hurried and somewhat sloppy in his playing style. Perhaps each is hoping that the Americans—a culture of the obvious and of impatience with development unfolding in its own time and ways—musically speaking—will not notice the difference. How can the
audi-ence know how hackneyed two of the
pieces really are? In a general way, the ensemble has turned itself into a Persian version of the Gypsy Kings, as the Gypsy Kings are to flamenco puro.
I stop short of pronouncing these signs of desperation to be signals of contempt towards audience and to the music itself. Nevertheless, something in us always knows; were we not—each and all— ever children?
I suspect that this type of music belongs outside on a crisp, lovely day; or in a room of the country inn—not onstage where the temptation and the danger wink one towards Performance. Only that. In this case, it is all the more disappointing because this group of music makers is usually adept at what it does best.
—Rita Weill Byxbe
Berkeley, California
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:15 توسط سیاه مشق
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 20:58 توسط سیاه مشق
|

**شور**
قطعاتی از آلبوم ماهی برای سال نو(اردوان کامکار)
اجرا:شهباز شاهین پور
از اینجا دانلود کنید
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:1 توسط سیاه مشق
|